Part
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 8 ✦ ┃
نشستم رو اولین صندلی که دیدم و دستامو گذاشتم پشت سرم و گفتم:
میدونی؟انتقام سختی در انتظارته
با یه پوزخند به روبروم نگاه کردم و زل زدم توی چشمای متعجب آیزاوا...بعد از مدتی به حالت خونسردش برگشت و بعد از چندتا سرفه گفت
آیزاوا:خب...امممم...کوسه ات چیه نورا؟
نگاش کردم و گفتم
_خب...میتونم هرکاری توی جهان انجام بدم،بجز اضافه کردن چیزی به خودم...نه زیبایی نه قدرت نه هوش
همشون با تعجب نگام میکردن...حقیتقتش اصلا دلم نمیخواست ازم بترسن...من یه قلدر احمق مثل باکوگو نیستم
چرا اینجوری نگاه میکنین؟
اون پسره که موهاش سبز بود(میدوریا)گفت
وایی..چه باحال...محدودیتی نداری؟چیکار میتونی بکنی؟کوسه های بقیه رو میتونی کپی کنی؟سخته؟چقد طول کشید یادش بگیری؟کاچان(باکوگو)گفت تغییر کردی،قبلا چه شکلی بودی؟ بگو،بگو،بگو،بگووووو
عین ماست داشتم بهش نگاه میکردم
ها؟آههه بعدا بهت میگم
دیگه بهش نگاه نکردم و به درس گوش دادم
بعد از مدتی....................
آیزاوا:بچه ها،مسابقات یو ای نزدیکه و تمریناتتون شدیدتر...باید سخت تلاش کنید...پس الان میریم برای تمرین...اینجوری هم شما با کوسه نورا بیشتر آشنا میشید و هم نورا با شما اشنا میشه...پس برید
همه بلند شدن و داشتن میرفتن بیرون...منم بلند شدم به تبعیت از بقیه راه میرفتم و اطرافو نگاه میکردم که یه دختر که فهمیدم اسمش جیروعه اومد سمتم
جیرو:آ»ممم...خب،یه سوال داشتم
بپرس
جیرو:آمممم،باکوگو...
آره،دبیرستانو برام جهنم کرد...شروع کنندش خودش بود و با کتک و تحقیر اذیتم کرد...خب؟
جیرو_واقعا فکر نمیکردم اینجوری باشه
الان فرقی کرده؟
هممم،فعککک نکنم،ولی الان برای کسی قلدری نمیکنه
به کسی نمیگه نفله؟یا...داد نمیزنه؟
اونکه کارشه
بیا درمورد اون احمق حرف نزنیم...اسمت چیه؟
جیرو
از موسیقی خوشت میاد؟
آره...
ببین،من میخوام یه گروه کنسرت بزارم...دوست داری بیای توی گروه من؟
جیرو:جدی؟؟
من:اگه دوست داشته باشی
جیرو:وای حتما،حقیقتش خودم خجالت میکشیدم یه گروه بزنم
من:فقط سعی کن مردمو هرچیزی بجز موجود زنده تصور کنی
نیشخندی زدم بعضیا لیاقت نگاه تو به عنوان انسان بهشونو ندارن....سعی کن بفهمی
اینو گفتم و رفتم،بنده خدا رو گذاشتم تو شوک،کرم دارم دیگه
همه توی یه محوطه بزرگ به صف بودن...رفتم کنار میدوریا وایستادم که جیرو هم اومد کنارم
آیزاوا:خیلخب...حریف انتخاب کنید
میخوام با باکوگو بیافتم که قدرتمو نشونش بدم
تا خواستم برم سمتش دستی نشست رو شونم،جیرو بود
جبرو:بیا باهم حریف تمرینی بشیم...ولی بهم آسون بگیر
میخواستم مخالفت کنم ولی این اولین باری بود که چیزی ازم میخواستن...و شاید جیرو اولین دوستمه پس گفتم
باشه
آیزاوا اولین نفر مارو انتخاب کرد...آروم آروم رفتیم قسمت مبارزه...
چون فاصله زیاد بود داد زدم
من:گفتی بهت آسون بگیرم....ولی آسون گرفتن تو کار من نیست...ولی...سبک مبارزه ی من اینجوریه که به حریفم اجازه میدم 5دقیقه ی اولو حمله کنه،و من فقط دفاع میکنم...
مشتمو بهم کوبیدم بیا شروع کنیم
┃ ✍︎ Written by melika┃
پیج این بزرگوار
https://wisgoon.com/melika.omega
┃ ✦ Part 8 ✦ ┃
نشستم رو اولین صندلی که دیدم و دستامو گذاشتم پشت سرم و گفتم:
میدونی؟انتقام سختی در انتظارته
با یه پوزخند به روبروم نگاه کردم و زل زدم توی چشمای متعجب آیزاوا...بعد از مدتی به حالت خونسردش برگشت و بعد از چندتا سرفه گفت
آیزاوا:خب...امممم...کوسه ات چیه نورا؟
نگاش کردم و گفتم
_خب...میتونم هرکاری توی جهان انجام بدم،بجز اضافه کردن چیزی به خودم...نه زیبایی نه قدرت نه هوش
همشون با تعجب نگام میکردن...حقیتقتش اصلا دلم نمیخواست ازم بترسن...من یه قلدر احمق مثل باکوگو نیستم
چرا اینجوری نگاه میکنین؟
اون پسره که موهاش سبز بود(میدوریا)گفت
وایی..چه باحال...محدودیتی نداری؟چیکار میتونی بکنی؟کوسه های بقیه رو میتونی کپی کنی؟سخته؟چقد طول کشید یادش بگیری؟کاچان(باکوگو)گفت تغییر کردی،قبلا چه شکلی بودی؟ بگو،بگو،بگو،بگووووو
عین ماست داشتم بهش نگاه میکردم
ها؟آههه بعدا بهت میگم
دیگه بهش نگاه نکردم و به درس گوش دادم
بعد از مدتی....................
آیزاوا:بچه ها،مسابقات یو ای نزدیکه و تمریناتتون شدیدتر...باید سخت تلاش کنید...پس الان میریم برای تمرین...اینجوری هم شما با کوسه نورا بیشتر آشنا میشید و هم نورا با شما اشنا میشه...پس برید
همه بلند شدن و داشتن میرفتن بیرون...منم بلند شدم به تبعیت از بقیه راه میرفتم و اطرافو نگاه میکردم که یه دختر که فهمیدم اسمش جیروعه اومد سمتم
جیرو:آ»ممم...خب،یه سوال داشتم
بپرس
جیرو:آمممم،باکوگو...
آره،دبیرستانو برام جهنم کرد...شروع کنندش خودش بود و با کتک و تحقیر اذیتم کرد...خب؟
جیرو_واقعا فکر نمیکردم اینجوری باشه
الان فرقی کرده؟
هممم،فعککک نکنم،ولی الان برای کسی قلدری نمیکنه
به کسی نمیگه نفله؟یا...داد نمیزنه؟
اونکه کارشه
بیا درمورد اون احمق حرف نزنیم...اسمت چیه؟
جیرو
از موسیقی خوشت میاد؟
آره...
ببین،من میخوام یه گروه کنسرت بزارم...دوست داری بیای توی گروه من؟
جیرو:جدی؟؟
من:اگه دوست داشته باشی
جیرو:وای حتما،حقیقتش خودم خجالت میکشیدم یه گروه بزنم
من:فقط سعی کن مردمو هرچیزی بجز موجود زنده تصور کنی
نیشخندی زدم بعضیا لیاقت نگاه تو به عنوان انسان بهشونو ندارن....سعی کن بفهمی
اینو گفتم و رفتم،بنده خدا رو گذاشتم تو شوک،کرم دارم دیگه
همه توی یه محوطه بزرگ به صف بودن...رفتم کنار میدوریا وایستادم که جیرو هم اومد کنارم
آیزاوا:خیلخب...حریف انتخاب کنید
میخوام با باکوگو بیافتم که قدرتمو نشونش بدم
تا خواستم برم سمتش دستی نشست رو شونم،جیرو بود
جبرو:بیا باهم حریف تمرینی بشیم...ولی بهم آسون بگیر
میخواستم مخالفت کنم ولی این اولین باری بود که چیزی ازم میخواستن...و شاید جیرو اولین دوستمه پس گفتم
باشه
آیزاوا اولین نفر مارو انتخاب کرد...آروم آروم رفتیم قسمت مبارزه...
چون فاصله زیاد بود داد زدم
من:گفتی بهت آسون بگیرم....ولی آسون گرفتن تو کار من نیست...ولی...سبک مبارزه ی من اینجوریه که به حریفم اجازه میدم 5دقیقه ی اولو حمله کنه،و من فقط دفاع میکنم...
مشتمو بهم کوبیدم بیا شروع کنیم
┃ ✍︎ Written by melika┃
پیج این بزرگوار
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۳.۶k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط