{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و من

و من
میان سکوتِ لب‌هایش
هزار واژه شنیدم،
واژه‌هایی
که نه نوشته شده بودند
و نه گفته،
اما
دل را
آشفته‌تر از هر شعری
به آتش می‌کشیدند.
چشم‌هایش
همه‌ی قافیه‌ها را جور کرد،
و من
مانده بودم
که این غزل
از نگاه او شروع شد
یا
از دلِ بی‌قرارِ من.
#آریو
دیدگاه ها (۰)

امانت‌دارِ خوبی نیستی در دادنِ دلبه غارت برده‌ای دار و ندارم...

**ما را به‌جز خیالت فکری دگر نباشد جز وصل رویت ای یارشوقی به...

«او نه یک فرمانده، که یک نَفَسِ استوار بود.کسی که با نگاهش، ...

خماری و مستی همه از تو بود

گاهی باید واژه‌ها را فراموش کرد، و‌ برای گفتن «دوستت دارم»، ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط