{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لجباز_عاشق ☆》

لجباز_عاشق ☆》

#part_6


_ همه برین بیرون همین الان تا جَسد تونو اینجا دفن نکردم(عربده)

همه بعد از عربده رئیس کیم رفتن بیرون

تهیونگ اون پرونده رو برداشت و نگاهی توش انداخت
فکر میکرد اون پرونده ایه که سال ها دنبالش میگشت
ولی اون نبود
بعد از دیدن پرونده و نا امید شدن از شدت عصبانیت اون پرونده رو پاره کرد و پرت کرد روی زمین
به زمین خیره شدم که صدای قدم های یه نفر امد
با عصبانیت داد زدم

_ مگه نگفتم کسی نیاد داخل(داد/عصبی)

برگشتم و پشتمو نگاه کردم با دیدن.....


ویو جنگکوک:
با داد یه نفر از خواب پریدم
به ساعت نگاه کردم
یه چند ساعتی میشد که خواب بودم
از اتاق امدم بیرون

در یکی از اتاق ها نیمه باز بود
از روی کنجکاوی نزدیک اتاق شدم

فکر کنم همون عوضی بود
وارد اتاق شدم که با دادی که زد ترسیدم و عقب عقب رفتم

ویو تهیونگ:
برگشتم و با صورت ترسیده اون پسر مواجه شدم
داشت عقب عقب میرفت
سمتش قدم برداشتم
قدم هاش به سمت عقب تند تر شد

تا جایی عقب رفت که به دیوار برخورد کرد

فاصله رو صفر کردم و چسبوندمش به دیوار و فاصله رو خیلی کم کردم

نفس هام به صورتش میخورد

با مردمک های لرزون بهم نگاه میکرد

با لحنی خونسرد گفتم

_ چرا امدی تو
+ .من..م..
_ دِ بنال مِن مِن نکن(عصبی)
_ من.. من نمیدونستم..نب..نباید بیام

تهیونگ ،جنگکوک رو بیشتر به دیوار فشرد و گفت

_ که نمیدونستی نه؟ مامان بابات بهت یاد ندادن در بزنی عوضی؟


جنگکوک با شنیدن این جمله توی چشمای رئیس کیم نگاه کرد و با جدیت کامل گفت

+ راجب مامان بابام حرف نزن که همه چی تقصیر تو عه
_ مقصر من نیستم پس ببند دهنتو من کاری با اون عوضیا نداشتم

کوک خشم توی چشماش موج زد
خواست تهیونگو بزنه اما اسیر دستای اون شده بود

+ عوضی مگه نمیگم راجبشون زر نزن(داد)

_ ............


............


ادامه دارد.................
دیدگاه ها (۱)

لجباز_عاشق ☆》#part_5تصمیم گرفت بره داخل که.....................

لجباز_عاشق ☆》#part_4با ای ان ای تونستن شناسایی شون کنند........

لجباز_عاشق☆》 #part_1 توی افکارم بودم که با صدای در رشته افکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط