لجباز_عاشق ☆》
لجباز_عاشق ☆》
#part_4
با ای ان ای تونستن شناسایی شون کنند.....(گریه)
_ چه غم انگیز
تهیونگ Sیگارشو روشن کرد و کشید و گفت
_ خب هنوز نتونستی پول منو جور کنی؟
+ مرتبکه روانی سه ساعته دارم برات شعر میگم(داد/بغض)
_ دوباره صداتو بردی بالا نکنه میخوای ادبت کنم بچه
+ بچه نیستم چند بار بهت بگم
_ داری میری روی مخم پس تمومش کن
+ لعنت بهت کیم بگو ببینم چطور میتونم پولتو پس بدم
_ برام کار کن
+ چی
_ میخوای بری گدایی کنی؟ بجای این که بری گدایی برا من کار کن هم جای خواب داری هم غذا
+ عام..باید راجبش فکر کنم
_ باشه ولی امیدوارم جواب منفی نشنوم چون تا پولمو ندی ولت نمیکنم
جنگکوک رفت توی اتاق و درو پشت سرش بست
خیلی فکر کرد
بین فکر هاش چهره مامان باباش نمایان میشد و این باعث میشد بغضش بگیره و از رئیس کیم بیشتر متنفر بشه
اما جنگکوک خبر نداشت که این نفرت یه روزی تبدیل میشه به عشقی که توی خوابشم نمیدید
اخرین حرف های مادرش توی مغزش اگو میشد
مادرش داشت جون میداد و خون تمام بدنش رو سرخ کرده بود
ولی هنوز به فکر دیگران بود
این چیز بیشتر جنگکوک رو اذیت میکرد
بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن
انقدر گریه کرد که چشماش میسوخت
چند ساعت گذشت و جنگکوک خوابش برده بود
تهیونگ در اتاقو زد
ولی صدای نشنید
تصمیم گرفت بره داخل که.......
..................
ادامه دارد...................
#part_4
با ای ان ای تونستن شناسایی شون کنند.....(گریه)
_ چه غم انگیز
تهیونگ Sیگارشو روشن کرد و کشید و گفت
_ خب هنوز نتونستی پول منو جور کنی؟
+ مرتبکه روانی سه ساعته دارم برات شعر میگم(داد/بغض)
_ دوباره صداتو بردی بالا نکنه میخوای ادبت کنم بچه
+ بچه نیستم چند بار بهت بگم
_ داری میری روی مخم پس تمومش کن
+ لعنت بهت کیم بگو ببینم چطور میتونم پولتو پس بدم
_ برام کار کن
+ چی
_ میخوای بری گدایی کنی؟ بجای این که بری گدایی برا من کار کن هم جای خواب داری هم غذا
+ عام..باید راجبش فکر کنم
_ باشه ولی امیدوارم جواب منفی نشنوم چون تا پولمو ندی ولت نمیکنم
جنگکوک رفت توی اتاق و درو پشت سرش بست
خیلی فکر کرد
بین فکر هاش چهره مامان باباش نمایان میشد و این باعث میشد بغضش بگیره و از رئیس کیم بیشتر متنفر بشه
اما جنگکوک خبر نداشت که این نفرت یه روزی تبدیل میشه به عشقی که توی خوابشم نمیدید
اخرین حرف های مادرش توی مغزش اگو میشد
مادرش داشت جون میداد و خون تمام بدنش رو سرخ کرده بود
ولی هنوز به فکر دیگران بود
این چیز بیشتر جنگکوک رو اذیت میکرد
بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن
انقدر گریه کرد که چشماش میسوخت
چند ساعت گذشت و جنگکوک خوابش برده بود
تهیونگ در اتاقو زد
ولی صدای نشنید
تصمیم گرفت بره داخل که.......
..................
ادامه دارد...................
- ۱۵۲
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط