“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”
“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”
Part ¹²
جیمین ویو:
توی ماشین نشسته بودم..چشمام رو بسته بودم و سعی میکردم به چیزی فکر نکنم..
هایون:رئیس...مطمعن هستین که میخواین با خانم کیم قرار داد ببندید؟
چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم
جیمین:چطور؟..
هایون:درسته که همیشه درمورد کسایی میخوایی باهاشون قرارداد ببندید خیلی دقیق تحقیق میکنید ولی تابحال نشده برای همکاری با یه نفر به محل کارش برید..فقط با یه ایمیل زدن کار رو تموم میکردین..چی تو سرتونه رئیس؟
نفسی بیرون دادم و چشمام رو دوباره بستم و گفتم
جیمین:ایندفعه لازم نمیبینم از چیزی که توی سرمه باخبرت کنم
با گفتن این حرفم دیگه صدایی ازش نشنیدم..این فرق میکرد..هم نقاشی هاش هم خودش..میتونیم همکاری فوقالعادهای داشته باشیم..پوزخند خفیفی زدم و از فکرش بیرون اومدم
لورا ویو:
با ذهنی آشفته از اون حرف ها به خونه برگشتم..درخونه رو باز کردم..چراغ ها خاموش بودن..مثل اینکه نه کارِل خونه بود نه عمو..سمت اشپز خونه رفتم..چراغ اونجا رو روشن کردم تا کمی اونجا روشن بشه..از اشپزخونه بیرون اومدم و سمت اتاقم رفتم..وارد اتاق شدم و چراغ رو روشن کردم..کیفم رو روی میز گذاشتم..از داخل آینه نگاهی به خودم انداختم..چشمم اروم اروم رفت سمت دستم و ساعتی که روی مچ دستم بسته شده بود رو دیدم..نگاهم رو از داخل آینه گرفتم و دستم رو بالا اوردم..نگاهی به ساعت انداختم..لبخندی روی لبهام نشست..
لورا:این واقعا قشنگه
ساعت و بنگل رو از توی دستم بیرون اوردم و روی میز گذاشتمشون..سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم..بعد از گرفتن دوش بیرون اومدم..لباسی پوشیدم و موهام رو خشک کردم..گوشیم رو از داخل کیفم بیرون اوردم و صفحش رو روشن کردم..ساعت هشت شب بود و من بشدت خسته بودم..بدون درنظر گرفتن به نوتیف هایی که روی صفحه بود گوشی رو خاموش کردم و روی میز گذاشتم..سمت تخت رفتم و خوابیدم
جونگ کوک ویو:
به جلوی درگاراژ رسیدم..ماشینی مشکی رنگ و مدل بالایی روبروی درگاراژ پارک کرده بود..با موتور به داخل گاراژ رفتم و گوشه گاراژ موتور رو متوقف کردم..از موتور پیاده شدم..سونگ هو به سمتم اومد و گفت
سونگ هو:مشتری منتظره
سری تکون دادم و سمت مشتری که کنار قفسه های گاراژ ایستاده بود رفتم
جونگ کوک:سلام..چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
اون مرد به سمتم اومد..کت و شلواری خوش دوخت مشکی رنگی برتن کرده بود و میخورد حدود ³⁰ سالی داشته باشه
لبخندی زد وسرش رو کمی خم کرد
:پس شما آقای جئون هستین..درسته؟
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم
جونگ کوک:اره..خودم هستم
سرش رو تکون داد وگفت
:من موتوری دارم که خیلی زیاد برام با ارزشه..کلی گشتم برای مکانیکی که وارد باشه توی این کار همه شمارو به من معرفی کردن..میخوام تا سه شب دیگه موتور اماده تحویل بشه پولش هم هرچقدر باشه مشکلی نیست
سرم رو تکون دادم و گفتم
جونگکوک:خیالتون راحت باشه
توی همون موقع کامیونی جلوی در گاراژ توقف کرد..موتوری پشت کامیون بود و روش پارچه ای مشکی رنگ انداخته شده بود..راننده و کمک راننده از کامیون پیاده شدن و موتور رو با احتیاط پایین آوردن و وست گاراژ گذاشتنش..اونها رفتن و من سمت موتور رفتم..پارچه رو از روی موتور کنار زدم..موتوری کمیاب و گرون قیمتی زیر اون پارچه قرار داشت..پس برای همین بود که انقدر اصرار به گشتن برای مکانیکی ماهر و وارد داشت..
جونگ کوک:چه مشکلی برای موتور پیش اومده
مرد سمتم اومد و گفت
:قبل ازینکه خراب بشه زمین خورده بوده..احتمال میدم وقتی با موتور به خونه برگشتم جک موتور رو درست نزده بودم و افتاده بود..اونم با شتاب
جونگ کوک:که اینطور
رو پاهام بغل موتور نشستم و دقیق به موتور نگاهی انداختم..مدتی گذشت و از جام بلند شدم و صاف ایستادم
جونگ کوک:....
ادامه دارد
حمایت فراموش نشه🤍
Part ¹²
جیمین ویو:
توی ماشین نشسته بودم..چشمام رو بسته بودم و سعی میکردم به چیزی فکر نکنم..
هایون:رئیس...مطمعن هستین که میخواین با خانم کیم قرار داد ببندید؟
چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم
جیمین:چطور؟..
هایون:درسته که همیشه درمورد کسایی میخوایی باهاشون قرارداد ببندید خیلی دقیق تحقیق میکنید ولی تابحال نشده برای همکاری با یه نفر به محل کارش برید..فقط با یه ایمیل زدن کار رو تموم میکردین..چی تو سرتونه رئیس؟
نفسی بیرون دادم و چشمام رو دوباره بستم و گفتم
جیمین:ایندفعه لازم نمیبینم از چیزی که توی سرمه باخبرت کنم
با گفتن این حرفم دیگه صدایی ازش نشنیدم..این فرق میکرد..هم نقاشی هاش هم خودش..میتونیم همکاری فوقالعادهای داشته باشیم..پوزخند خفیفی زدم و از فکرش بیرون اومدم
لورا ویو:
با ذهنی آشفته از اون حرف ها به خونه برگشتم..درخونه رو باز کردم..چراغ ها خاموش بودن..مثل اینکه نه کارِل خونه بود نه عمو..سمت اشپز خونه رفتم..چراغ اونجا رو روشن کردم تا کمی اونجا روشن بشه..از اشپزخونه بیرون اومدم و سمت اتاقم رفتم..وارد اتاق شدم و چراغ رو روشن کردم..کیفم رو روی میز گذاشتم..از داخل آینه نگاهی به خودم انداختم..چشمم اروم اروم رفت سمت دستم و ساعتی که روی مچ دستم بسته شده بود رو دیدم..نگاهم رو از داخل آینه گرفتم و دستم رو بالا اوردم..نگاهی به ساعت انداختم..لبخندی روی لبهام نشست..
لورا:این واقعا قشنگه
ساعت و بنگل رو از توی دستم بیرون اوردم و روی میز گذاشتمشون..سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم..بعد از گرفتن دوش بیرون اومدم..لباسی پوشیدم و موهام رو خشک کردم..گوشیم رو از داخل کیفم بیرون اوردم و صفحش رو روشن کردم..ساعت هشت شب بود و من بشدت خسته بودم..بدون درنظر گرفتن به نوتیف هایی که روی صفحه بود گوشی رو خاموش کردم و روی میز گذاشتم..سمت تخت رفتم و خوابیدم
جونگ کوک ویو:
به جلوی درگاراژ رسیدم..ماشینی مشکی رنگ و مدل بالایی روبروی درگاراژ پارک کرده بود..با موتور به داخل گاراژ رفتم و گوشه گاراژ موتور رو متوقف کردم..از موتور پیاده شدم..سونگ هو به سمتم اومد و گفت
سونگ هو:مشتری منتظره
سری تکون دادم و سمت مشتری که کنار قفسه های گاراژ ایستاده بود رفتم
جونگ کوک:سلام..چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
اون مرد به سمتم اومد..کت و شلواری خوش دوخت مشکی رنگی برتن کرده بود و میخورد حدود ³⁰ سالی داشته باشه
لبخندی زد وسرش رو کمی خم کرد
:پس شما آقای جئون هستین..درسته؟
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم
جونگ کوک:اره..خودم هستم
سرش رو تکون داد وگفت
:من موتوری دارم که خیلی زیاد برام با ارزشه..کلی گشتم برای مکانیکی که وارد باشه توی این کار همه شمارو به من معرفی کردن..میخوام تا سه شب دیگه موتور اماده تحویل بشه پولش هم هرچقدر باشه مشکلی نیست
سرم رو تکون دادم و گفتم
جونگکوک:خیالتون راحت باشه
توی همون موقع کامیونی جلوی در گاراژ توقف کرد..موتوری پشت کامیون بود و روش پارچه ای مشکی رنگ انداخته شده بود..راننده و کمک راننده از کامیون پیاده شدن و موتور رو با احتیاط پایین آوردن و وست گاراژ گذاشتنش..اونها رفتن و من سمت موتور رفتم..پارچه رو از روی موتور کنار زدم..موتوری کمیاب و گرون قیمتی زیر اون پارچه قرار داشت..پس برای همین بود که انقدر اصرار به گشتن برای مکانیکی ماهر و وارد داشت..
جونگ کوک:چه مشکلی برای موتور پیش اومده
مرد سمتم اومد و گفت
:قبل ازینکه خراب بشه زمین خورده بوده..احتمال میدم وقتی با موتور به خونه برگشتم جک موتور رو درست نزده بودم و افتاده بود..اونم با شتاب
جونگ کوک:که اینطور
رو پاهام بغل موتور نشستم و دقیق به موتور نگاهی انداختم..مدتی گذشت و از جام بلند شدم و صاف ایستادم
جونگ کوک:....
ادامه دارد
حمایت فراموش نشه🤍
- ۹۶۰
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط