📖 Golden Shadows | پارت ۱: وقتی دنیا با یه “تپ” عوض میشه
📖 Golden Shadows | پارت ۱: وقتی دنیا با یه “تپ” عوض میشه! 💥🌪️
🌑 بخش اول: از نگاه تهیونگ (Taehyung’s POV) – [مود: سیاه، سنگین، ولی یه ذره کلافه 😒🖤]
ببین، بذار از اول بهت بگم، زندگی من خیلی خستهکننده است، اگه بخوای از نظرِ “هیجان” بهش نگاه کنی. 🙄 یعنی هر روز صبح بیدار میشم، یه کت و شلوارِ گرونقیمت میپوشم که انگار از جنسِ پولِ مردم ساخته شده، یه قهوهی تلخ میخورم که پشیمون بشم از اینکه بیدارم، و بعدش میرم سراغِ کارهایِ جدیِ مافیا. 🕴️💼
امشب هم مثلِ همیشه بود. بارون داشت جوری به پنجرههایِ قصرِ سیاه میکوبید که انگار یه گروه از آدمهایِ عصبانی دارن با چکش به شیشه میزنن! 🌧️🔨 من هم پشتِ اون میزِ عظیم و باشکوه نشسته بودم و داشتم به یه سری از نقشههایِ تجاری نگاه میکردم که واقعاً حوصلهام رو سر میبرد. 📉🥱
“جیمین! تو اونجا نشستی یا داری با خودت حرف میزنی؟” 🤨 با صدایِ بم و سردم داد زدم. جیمین، که همون دستراستِ همیشگی و یه کم زیادی پرحرف بود، از گوشهی اتاق اومد جلو.
“ببخشید رئیس! ولی… خب، جریانِ شاهزاده جونگکوک خیلی جدیه…” جیمین با اون لحنِ همیشه نگرانش شروع کرد. 👑🙄
“جونگکوک؟ باز اون شاهزادهیِ خودپسند؟” پوزخندی زدم. “اون فکر میکنه چون تاج روی سرشه، دنیا دورِ اون میچرخه. اگه یه بار دیگه بخواد واسه قلمروهایِ جنوبی به من پیام بده، خودم میرم قصرش و اون تاج رو میذارم روی سرِ یکی از اون گربهها!” 😼💢
درحالی که داشتم با جیمین بحث میکردم، یهو یه حسِ عجیبی بهم دست داد. انگار یه چیزی توی اتمسفرِ اتاق عوض شده بود. یه جور حسِ “آشوب” که من بهش عادت نداشتم. 🌪️ ناگهان نگاه من از پنجره به سمتِ خیابونِ پایین افتاد. اونجا، زیرِ نورِ بیجونِ چراغهایِ خیابون، یه سایهیِ رنگی و عجیب دیدم… یه چیزی که اصلاً به این دنیایِ سیاه و خاکستریِ من نمیخورد. 🤨🖤
🎨 بخش دوم: از نگاه هانا (Hana’s POV) – [مود: پرانرژی، آشوب، و کمی بیدستوپا 🌈🤪]
من هانا هستم با یه دستِ آلوده به رنگِ سبزِ فسفری، و یه دستِ دیگه که داره با قلممویِ دیجیتالم ور میره، وسطِ اتاقم ایستادم. 🎨✨ و اون گربهیِ دوستداشتنیِ من، سیمبا، هم داره جوری نگام میکنه که انگار میخواد بگه: “دختر، تو واقعاً یه آدمِ عجیبی!” 🐱🙄
“سیمبا! باور کن دارم سعی میکنم اون لباسِ جدیدی که برایِ تهیونگ… نه، منظورم اون شخصیتِ خیالیِ تویِ مارولوس طراحی کردم رو تموم کنم!” 👗✨ با هیجان گفتم و یه پله از روی صندلی پریدم.
مشکل اینجاست که من وقتی هیجانزده میشم، اصلاً نمیتونم کنترلِ بدنم رو داشته باشم! 💃 یهو پام گیر کرد به اون سیمِ شارژرِ تبلتم و… تپ! 💥 یه صدایِ بلند! من و تبلتم و یه عالمه رنگِ باز، پرت شدیم روی زمین! 😱😭
“ای وای! نه! نه! نه! تبلتم! رنگام!” با گریه و زاری شروع کردم به جمع کردنِ چیزا. “سیمبا! بیا کمک کن، وای، نه، تو که فقط بلدی بخوری و بخوابی!” 😹🐱
بعد از یه جنگِ تمامعیار با رنگها و دستمالِ کاغذی، بالاخره تونستم خودم رو جمع و جور کنم. 🧼✨ یه کم خسته و کلافه بودم، ولی تصمیم گرفتم یه کم از خونه بزنم بیرون. نیاز داشتم یه قهوهیِ خیلی شیرین و یه بستنی بخرم بخورم تا مغزم دوباره کار کنه. 🍦☕️
لباسِ پاستلیِ موردعلاقهام رو پوشیدم (اون که خودم طراحی کردم و خیلی باحاله! 😍👗)، کیفم رو برداشتم و زدم بیرون. هوا بارونی بود ولی من اصلاً برام مهم نبود، چون فکر میکردم قراره یه روزِ فوقالعاده داشته باشم. 🌈✨
اما… دقیقاً وقتی که داشتم از جلویِ اون ماشینِ مشکیِ خیلی بزرگ و لوکس رد میشدم که انگار از یه فیلمِ مافیایی اومده بود، یه اتفاقی افتاد. 🚗🖤
یهو پام لغزید (آره، باز هم من و بیدستوپا بودنِ من! 😂) و با یه صدایِ بلند، مستقیم رفتم روی یه گودالِ آبِ کوچیک! شپلوووووف! 💦😭
خاکستر و آب و لجن پاشید به لباسِ پاستلیِ من! وای، من داشتم گریه میکردم که یهو یه نگاهِ سنگین و سرد رو حس کردم. اون طرفِ شیشهیِ دودیِ اون ماشین، یه جفت چشمِ سیاه و خیلی باابهت داشت به من نگاه میکرد. جوری که انگار من یه موجودِ فضایی هستم که از آسمون افتادم! 👀🖤
اون نگاه… یه جوری بود که انگار قلبم یه لحظه ایستاد. نه از ترس، بلکه از اینکه اون آدم چقدر… چقدر… لعنتی، چقدر سنگین و تاریک بود! 🌪️😳
[پایان پارت ۱] 🏁✨
راستش بچه ها برام شرطا مهم نیست
و میخواستم بگم هانا طراحی لباس دیجیتالم میکنه
🌑 بخش اول: از نگاه تهیونگ (Taehyung’s POV) – [مود: سیاه، سنگین، ولی یه ذره کلافه 😒🖤]
ببین، بذار از اول بهت بگم، زندگی من خیلی خستهکننده است، اگه بخوای از نظرِ “هیجان” بهش نگاه کنی. 🙄 یعنی هر روز صبح بیدار میشم، یه کت و شلوارِ گرونقیمت میپوشم که انگار از جنسِ پولِ مردم ساخته شده، یه قهوهی تلخ میخورم که پشیمون بشم از اینکه بیدارم، و بعدش میرم سراغِ کارهایِ جدیِ مافیا. 🕴️💼
امشب هم مثلِ همیشه بود. بارون داشت جوری به پنجرههایِ قصرِ سیاه میکوبید که انگار یه گروه از آدمهایِ عصبانی دارن با چکش به شیشه میزنن! 🌧️🔨 من هم پشتِ اون میزِ عظیم و باشکوه نشسته بودم و داشتم به یه سری از نقشههایِ تجاری نگاه میکردم که واقعاً حوصلهام رو سر میبرد. 📉🥱
“جیمین! تو اونجا نشستی یا داری با خودت حرف میزنی؟” 🤨 با صدایِ بم و سردم داد زدم. جیمین، که همون دستراستِ همیشگی و یه کم زیادی پرحرف بود، از گوشهی اتاق اومد جلو.
“ببخشید رئیس! ولی… خب، جریانِ شاهزاده جونگکوک خیلی جدیه…” جیمین با اون لحنِ همیشه نگرانش شروع کرد. 👑🙄
“جونگکوک؟ باز اون شاهزادهیِ خودپسند؟” پوزخندی زدم. “اون فکر میکنه چون تاج روی سرشه، دنیا دورِ اون میچرخه. اگه یه بار دیگه بخواد واسه قلمروهایِ جنوبی به من پیام بده، خودم میرم قصرش و اون تاج رو میذارم روی سرِ یکی از اون گربهها!” 😼💢
درحالی که داشتم با جیمین بحث میکردم، یهو یه حسِ عجیبی بهم دست داد. انگار یه چیزی توی اتمسفرِ اتاق عوض شده بود. یه جور حسِ “آشوب” که من بهش عادت نداشتم. 🌪️ ناگهان نگاه من از پنجره به سمتِ خیابونِ پایین افتاد. اونجا، زیرِ نورِ بیجونِ چراغهایِ خیابون، یه سایهیِ رنگی و عجیب دیدم… یه چیزی که اصلاً به این دنیایِ سیاه و خاکستریِ من نمیخورد. 🤨🖤
🎨 بخش دوم: از نگاه هانا (Hana’s POV) – [مود: پرانرژی، آشوب، و کمی بیدستوپا 🌈🤪]
من هانا هستم با یه دستِ آلوده به رنگِ سبزِ فسفری، و یه دستِ دیگه که داره با قلممویِ دیجیتالم ور میره، وسطِ اتاقم ایستادم. 🎨✨ و اون گربهیِ دوستداشتنیِ من، سیمبا، هم داره جوری نگام میکنه که انگار میخواد بگه: “دختر، تو واقعاً یه آدمِ عجیبی!” 🐱🙄
“سیمبا! باور کن دارم سعی میکنم اون لباسِ جدیدی که برایِ تهیونگ… نه، منظورم اون شخصیتِ خیالیِ تویِ مارولوس طراحی کردم رو تموم کنم!” 👗✨ با هیجان گفتم و یه پله از روی صندلی پریدم.
مشکل اینجاست که من وقتی هیجانزده میشم، اصلاً نمیتونم کنترلِ بدنم رو داشته باشم! 💃 یهو پام گیر کرد به اون سیمِ شارژرِ تبلتم و… تپ! 💥 یه صدایِ بلند! من و تبلتم و یه عالمه رنگِ باز، پرت شدیم روی زمین! 😱😭
“ای وای! نه! نه! نه! تبلتم! رنگام!” با گریه و زاری شروع کردم به جمع کردنِ چیزا. “سیمبا! بیا کمک کن، وای، نه، تو که فقط بلدی بخوری و بخوابی!” 😹🐱
بعد از یه جنگِ تمامعیار با رنگها و دستمالِ کاغذی، بالاخره تونستم خودم رو جمع و جور کنم. 🧼✨ یه کم خسته و کلافه بودم، ولی تصمیم گرفتم یه کم از خونه بزنم بیرون. نیاز داشتم یه قهوهیِ خیلی شیرین و یه بستنی بخرم بخورم تا مغزم دوباره کار کنه. 🍦☕️
لباسِ پاستلیِ موردعلاقهام رو پوشیدم (اون که خودم طراحی کردم و خیلی باحاله! 😍👗)، کیفم رو برداشتم و زدم بیرون. هوا بارونی بود ولی من اصلاً برام مهم نبود، چون فکر میکردم قراره یه روزِ فوقالعاده داشته باشم. 🌈✨
اما… دقیقاً وقتی که داشتم از جلویِ اون ماشینِ مشکیِ خیلی بزرگ و لوکس رد میشدم که انگار از یه فیلمِ مافیایی اومده بود، یه اتفاقی افتاد. 🚗🖤
یهو پام لغزید (آره، باز هم من و بیدستوپا بودنِ من! 😂) و با یه صدایِ بلند، مستقیم رفتم روی یه گودالِ آبِ کوچیک! شپلوووووف! 💦😭
خاکستر و آب و لجن پاشید به لباسِ پاستلیِ من! وای، من داشتم گریه میکردم که یهو یه نگاهِ سنگین و سرد رو حس کردم. اون طرفِ شیشهیِ دودیِ اون ماشین، یه جفت چشمِ سیاه و خیلی باابهت داشت به من نگاه میکرد. جوری که انگار من یه موجودِ فضایی هستم که از آسمون افتادم! 👀🖤
اون نگاه… یه جوری بود که انگار قلبم یه لحظه ایستاد. نه از ترس، بلکه از اینکه اون آدم چقدر… چقدر… لعنتی، چقدر سنگین و تاریک بود! 🌪️😳
[پایان پارت ۱] 🏁✨
راستش بچه ها برام شرطا مهم نیست
و میخواستم بگم هانا طراحی لباس دیجیتالم میکنه
- ۶۶
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط