…
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³¹
صدای بسته شدن در هنوز توی گوشم بود. انگار تمامِ انرژیِ توی اتاق هم با رفتن تهیونگ بیرون رفت. سکوتِ آپارتمان دوباره برگشت، اما اینبار متفاوت بود؛ دیگه اون سکوتِ سنگینِ «غریبه بودن» نبود، یه جور سکوتِ پر از سوال بود.
رفتم نشستم روی کاناپه، همونجایی که جعبه بود. تهیونگ رفته بود سرِ کار، به دنیایی که من فقط از دور میشناختمش و حالا میفهمیدم که چقدر این دنیا میتونسته بین ما دیوار بکشه.دوباره جعبه رو برداشتم. دستم رو کشیدم روی کفیِ جعبه. یه چیزی زیرِ لایه پارچهای تهِ جعبه برجسته بود. با احتیاط پارچه رو بلند کردم و دیدم یه برگهی تا شدهی خیلی کوچک اون زیر قایم شده. انگار تهیونگ نخواسته بود اون یکی رو خیلی راحت پیدا کنم.دستخطش بود. اما نه اون یادداشتِ قبلی که مهربون بود. این یکی خیلی عجولانه نوشته شده بود؛ انگار وسط یه خشم یا یه ناامیدی عمیق قلم رو روی کاغذ کوبیده بود.«ا/ت، من دیگه نمیکشم. نمیتونم هر دفعه که میبینمت جوری رفتار کنم که انگار فقط یه دوستیم. امروز… امروز توی کمپانی، مدیر بهم گفت باید بیشتر مراقب حواشیم باشم. انگار فهمیدن. همهشون میدونن یه چیزی هست، فقط نمیدونن اون “چیز” تویی. این پنهانکاری داره منو میکُشه. اگر امروز نیای، اگر حرف نزنیم… دیگه نمیدونم چی میشه.»تاریخش رو نگاه کردم. مالِ دو روز قبل از تصادف بود.نفسم توی سینه حبس شد. عکسها، بلیت سینما، دستبند… همهشون خاطرات قشنگی بودن که من یادم میاومد، اما انگار اون «پایانِ خوشِ» کاذب، روی یه حقیقتِ خیلی تلخ و پرفشار بنا شده بود.
ما فقط یه زوج عاشقِ خوشبخت نبودیم که یهو تصادف کنن. ما دو نفر بودیم که زیرِ فشارِ یه زندگیِ پنهانی، داشتیم خرد میشدیم.اون شب، اون شبِ بارونی… یادم اومد.
…
𝙿𝚊𝚛𝚝:³¹
صدای بسته شدن در هنوز توی گوشم بود. انگار تمامِ انرژیِ توی اتاق هم با رفتن تهیونگ بیرون رفت. سکوتِ آپارتمان دوباره برگشت، اما اینبار متفاوت بود؛ دیگه اون سکوتِ سنگینِ «غریبه بودن» نبود، یه جور سکوتِ پر از سوال بود.
رفتم نشستم روی کاناپه، همونجایی که جعبه بود. تهیونگ رفته بود سرِ کار، به دنیایی که من فقط از دور میشناختمش و حالا میفهمیدم که چقدر این دنیا میتونسته بین ما دیوار بکشه.دوباره جعبه رو برداشتم. دستم رو کشیدم روی کفیِ جعبه. یه چیزی زیرِ لایه پارچهای تهِ جعبه برجسته بود. با احتیاط پارچه رو بلند کردم و دیدم یه برگهی تا شدهی خیلی کوچک اون زیر قایم شده. انگار تهیونگ نخواسته بود اون یکی رو خیلی راحت پیدا کنم.دستخطش بود. اما نه اون یادداشتِ قبلی که مهربون بود. این یکی خیلی عجولانه نوشته شده بود؛ انگار وسط یه خشم یا یه ناامیدی عمیق قلم رو روی کاغذ کوبیده بود.«ا/ت، من دیگه نمیکشم. نمیتونم هر دفعه که میبینمت جوری رفتار کنم که انگار فقط یه دوستیم. امروز… امروز توی کمپانی، مدیر بهم گفت باید بیشتر مراقب حواشیم باشم. انگار فهمیدن. همهشون میدونن یه چیزی هست، فقط نمیدونن اون “چیز” تویی. این پنهانکاری داره منو میکُشه. اگر امروز نیای، اگر حرف نزنیم… دیگه نمیدونم چی میشه.»تاریخش رو نگاه کردم. مالِ دو روز قبل از تصادف بود.نفسم توی سینه حبس شد. عکسها، بلیت سینما، دستبند… همهشون خاطرات قشنگی بودن که من یادم میاومد، اما انگار اون «پایانِ خوشِ» کاذب، روی یه حقیقتِ خیلی تلخ و پرفشار بنا شده بود.
ما فقط یه زوج عاشقِ خوشبخت نبودیم که یهو تصادف کنن. ما دو نفر بودیم که زیرِ فشارِ یه زندگیِ پنهانی، داشتیم خرد میشدیم.اون شب، اون شبِ بارونی… یادم اومد.
…
- ۱۶۸
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط