{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیست کاری به شما مردم فرزانه مرا

نیست کاری به شما مردم فرزانه مرا
واگذارید دمی با دل دیوانه مرا

خود پرستی ز شما دوست پرستی از من
غم جان است شما را غم جانانه مرا

کاش در آتش حسرت بگدازد چون شمع
آنکه در آتش غم سوخت چو پروانه مرا

یاد آن شب که به دیوانگی‌ام قهقهه زد
ریخت آن سلسله ی زلف چو بر شانه مرا

گر نگشتی به مراد دلم ای چرخ مگرد
بی نیاز از تو کند گردش پیمانه مرا

"اطهری" نالم از آن چشم فسونگر؟حاشا
دل من کرد به دیوانگی افسانه مرا

#علی_اطهری‌کرمانی
دیدگاه ها (۰)

چون باد می روی و به خاکم فکنده ای آری برو که خانه ز بنیاد کن...

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟شور و شیدایی انبوه هزارانت...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش ...

گفته بودم دلتنگی نکن عزیزم، که ما داریم توی خاطرات بیست سال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط