{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمامِ دلتنگی هایم را برایش نوشته ام؛

تمامِ دلتنگی هایم را برایش نوشته ام؛
خط به خط...
روز به روز...
ساعت به ساعت...
اما میترسم!
میترسم از اینکه بخواند و با پوزخندی از کنارش رد شود!
میترسم از اینکه بخواند و با یک "مرسی" گفتن،
تمامِ تصوراتم را خراب کند!
میترسم از اینکه یک نفر قبل از من،
تمامِ اینها را برایش گفته باشد!
شجاعتم تا همین حد بود؛
"برایش نوشتن"
من جراتِ ارسالش را ندارم!
دیدگاه ها (۳)

‏تصادفی اشنا میشی ، بعد به جایی میرسی که اگه با یه قطار تصاد...

آموخته ام که وابسته نباید شدنه به هیچ کس، نه به هیچ رابطه ای...

آدم‌هایی که زیاد می‌خندن زندگیشون بدونِ درد نیست ، دیوونه هم...

عشقجنگی است ، که خاطراتمین های خنثی نشده ی آنند.کافی است گاه...

درود حالتون چطورهبلاخره تموم شد با اینکه 7 ساعت بود زیاد طول...

راز یک وکیل مدافع♟️¹ویو دایون:مثل روز های قبلی، ساعت شیش صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط