{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشـق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
دیدگاه ها (۵)

نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس میشوند..میگویند حساسیت...

فرقی نداردچه ساعت از شبانه روز باشدصدایت را که می شنومخورشید...

فـکر نـکن که فـرامـوشت کـرده ام…یـا دیـگر دوسـتت نـدارم !نــ...

که تو خسته تر از آن بودی که بفهمی دوست داشتنم را…از من گذشتا...

قصه گو قصه نگوقصه گو قصه نگوواسه خوابوندن منسعی بیهوده نکنوا...

عراقچی: مصاحبه‌های من را هیچ‌کدام صداوسیما پخش نکرد من با فا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط