{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت شانزدهم: آرامشِ قبل از طوفان
[زاویه دید: جونگکوک]

شبِ مهمونی فرا رسید. عمارت مثلِ یک قصرِ طلایی می‌درخشید، اما همه‌ی این زرق و برق‌ها فقط یه نقاب بود برای پنهان کردنِ لجن‌زارهایِ پشتِ پرده. من و تهیونگ توی اتاقِ اون بودیم و داشتیم آماده می‌شدیم. تهیونگ یه کت‌وشلوارِ مشکیِ ابریشمی پوشیده بود که باعث می‌شد جذاب‌تر از همیشه به نظر برسه. نگاهش کردم و بی‌اختیار رفتم جلو و کراواتش رو مرتب کردم.

«تهیونگ،» آروم گفتم، «می‌دونی که هر اتفاقی هم بیفته، من کنارتم، نه؟»

تهیونگ سرش رو آورد بالا و بهم خیره شد. اون چشم‌هایِ عمیقش انگار داشتند تهِ قلبم رو می‌خوندند. «می‌دونم. ولی بازم… می‌ترسم. اگه نقشه‌مون نگیره چی؟»

«می‌گیره. اون مرد انقدر مغروره که فکر نمی‌کنه ما جرئتِ همچین کاری رو داشته باشیم. اون فقط می‌خواد نمایش اجرا کنه، ما هم نمایشِ خودمون رو اجرا می‌کنیم.»

[زاویه دید: تهیونگ]

صدایِ موسیقیِ کلاسیک از طبقه پایین می‌اومد. مهمون‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدند. حس می‌کردم تویِ یه فیلمِ اکشن گیر افتادیم. وقتی با جونگکوک وارد سالن شدیم، همه نگاه‌ها به سمتِ ما چرخید. پدرم از بالایِ پله‌ها داشت با خشم به ما نگاه می‌کرد، اما من دیگه نمی‌ترسیدم. دستِ جونگکوک توی جیبِ کتم بود، جایی که فلشِ حاویِ مدارک بود.

مادرم با لبخندِ تصنعی اومد سمتمون. «تهیونگ، بالاخره اومدی. زود باش برو پیشِ پدرت، می‌خواد تو رو معرفی کنه.»

جونگکوک یه قدم اومد جلو و خیلی خونسرد گفت: «حتماً. حتماً می‌ریم که معرفی بشیم.»

مادرم با تعجب به جونگکوک نگاه کرد، انگار از اعتماد‌به‌نفسِ اون شوکه شده بود. پدرم میکروفون رو دستش گرفت و سکوتِ سنگینی سالن رو فرا گرفت. اون شروع کرد به سخنرانی درباره‌یِ قدرتِ خانواده‌ی کیم و آینده‌یِ درخشانِ شرکت. صدایِ ضعیفِ قلبم رو می‌شنیدم.

پدرم گفت: «و حالا… پسرم، تهیونگ، بیا اینجا تا شریکِ آینده‌مون رو بهت معرفی کنم.»

جونگکوک آروم زد به شونم و یه چشمکِ کوچیک زد. وقتِش بود. فلش رو از جیبم درآوردم و به سمتِ سیستمِ مرکزیِ سالن حرکت کردیم. پدرم فکر می‌کرد داریم می‌ریم پیشش، اما ما مسیرمون رو به سمتِ اتاقِ کنترلِ ویدئویی کج کردیم.

پدرم با عصبانیتِ پنهانی گفت: «تهیونگ؟ کجا داری می‌ری؟»

جونگکوک بدونِ اینکه برگرده، بلند گفت: «یه سوپرایزِ بزرگ داریم براتون، جناب کیم. فکر کنم خیلی ازش خوشتون بیاد.»

#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت
دیدگاه ها (۲)

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

رمان تهکوک

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

#دختر_ردیف_اخرژانر: مدرسه‌ای | گنگ | رفاقتی | کمدیپارت دوم: ...

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

Destiny part 11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط