{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)
پارت هفدهم: وقتی طوفان شروع شد
[زاویه دید: تهیونگ]

وقتی وارد اتاق کنترل شدیم، انگار نفس توی سینه‌ام گیر کرده بود.

اونجا پر از مانیتور، سیم، نور آبی و صدای ریزِ دستگاه‌ها بود.

جونگکوک فلش رو گرفت بالا، یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت:

«آماده‌ای؟»

من فقط سر تکون دادم.

راستش آماده نبودم، ولی باهاش بودن خودش یه جور آمادگی بود.

کنارش حس می‌کردم حتی ترس هم باید مودب باشه.

جونگکوک فلش رو وصل کرد. صفحه روشن شد.

یه فایل باز شد. بعد یکی دیگه.

عددها، اسم‌ها، قراردادها، تراکنش‌ها…

فساد، پول‌شویی، تهدید، امضاهای جعلی.

لبم خشک شد.

«این… واقعیه؟»

جونگکوک با اخم گفت:

«متأسفانه آره. و خیلی هم کثیف‌تر از چیزیه که فکر می‌کردیم.»

از پایین سالن، صدای پدرم می‌اومد که هنوز داشت با غرور حرف می‌زد.

اما ما خیلی خوب می‌دونستیم این غرور، فقط یه بادکنک پر از دروغ بود.

جونگکوک دستش رفت روی دکمه‌ی پخش.

گفتم: «الان؟»

گفت: «الان.»

و همون لحظه—

تصویرهای مدارک روی همه‌ی نمایشگرهای سالن افتاد.

[زاویه دید: جونگکوک]

سالن یک‌دفعه ساکت شد.

اون سکوتِ قبل از انفجار بود.

بعدش همهمه شروع شد.

اولش کسی نفهمید چی شده.

بعد یکی از شرکا گفت: «این چیه؟»

یکی دیگه بلند شد: «این اعداد… واقعی‌ان؟»

و بعد صدای خشمِ پدر تهیونگ سالن رو شکافت:

«خاموشش کنید! همین الان!»

لبخندم بالا رفت.

نه از سر خوشحالیِ ساده—از سرِ برد.

بالاخره اون مرد داشت می‌دید که قدرت، همیشه هم بوی پیروزی نمی‌ده.

تهیونگ کنارم ایستاده بود، رنگش پریده بود، ولی نمی‌لرزید.

این خودش برد بزرگی بود.

پدرش با عصبانیت پله‌ها رو بالا اومد و فریاد زد:

«کار شماست؟!»

من خیلی آروم جواب دادم:

«نه. کارِ خودتونه. ما فقط گذاشتیم همه ببینن.»

چشم‌هاش ریز شد.

«تو…»

قبل از اینکه حرفش کامل بشه، یکی از محافظ‌ها دوید توی اتاق کنترل.

«آقا! درِ پشت بسته شده! کسی از بیرون قفلش کرده!»

تهیونگ سریع برگشت سمت در.

تلاش کرد بازش کنه.

باز نشد.

من فوری رفتم سمت پنل.

«لعنتی…»

یه صدای بی‌سیم از گوشه‌ی اتاق اومد:

«اتاق کنترل تحت نظره. کسی خارج نشه.»

پدر تهیونگ از پایین داد زد:

«این کارِ کیه؟!»

تهیونگ با صدای لرزون ولی محکم گفت:

«کسی که دیگه نمی‌خواد تو برای همه تصمیم بگیری.»

اون لحظه فهمیدم ما فقط یه سند رو لو نداده‌ایم.

ما زنجیر رو هم ترکونده بودیم.

[زاویه دید: تهیونگ]

صدای قدم‌ها، فریادها، و بهم‌ریختگی سالن از دیوارها رد می‌شد.

اما چیزی که بیشتر از همه منو تکون داد، نگاه پدرم بود.

نه خشمش…

ترسش.

آره. برای اولین بار ترسیده بود.

از اینکه کنترل رو از دست بده.

از اینکه حقیقت دیده بشه.

از اینکه من دیگه همون پسرِ ساکتِ همیشگی نباشم.

یکی از مانیتورها ناگهان تصویر دوربینِ پشت‌سالن رو نشون داد.

و همون لحظه دیدم مینا هم از راهروی پشتی داره با عجله می‌ره سمت خروجی.

جونگکوک هم دید.

«صبر کن… اون داره فرار می‌کنه؟»

من چشمام رو ریز کردم.

«نه فقط فرار. احتمالاً می‌خواد یکی رو پیدا کنه که تقصیر رو گردنش بندازه.»

جونگکوک لبخند کجی زد.

«پس هنوز یه کار نصفه‌نیمه داریم.»

در همون لحظه صدای فریاد یکی از مهمون‌ها بلند شد:

«این سندها واقعی‌ان! من این امضا رو می‌شناسم!»

همهمه بیشتر شد.

پدرم داشت وسط مهمونی فرو می‌ریخت، ذره‌ذره، همون‌طور که خودش سال‌ها آدم‌ها رو خرد کرده بود.

من به جونگکوک نگاه کردم.

گفتم: «ما واقعاً این کار رو کردیم…»

جونگکوک دستش رو آورد بالا و گونه‌ام رو لمس کرد.

«نه. تو این کار رو کردی. من فقط کنارت بودم.»

و من، وسطِ اون آشوب، برای اولین بار حس کردم شاید واقعاً می‌شه نفس کشید.

[زاویه دید: جونگکوک]

در اتاق با ضربه‌ای باز شد.

نه از بیرون—از داخل.

یکی از محافظ‌ها وحشت‌زده دوید تو و گفت:

«آقا! خانم کیم می‌گه فایل‌ها باید همین الان قطع بشن، وگرنه پلیس…»

همین‌جا فهمیدم اوضاع داره از کنترلشون خارج می‌شه.

پدر تهیونگ با صورت سرخ‌شده وارد اتاق کنترل شد.

نگاهش از مانیتورها رفت روی ما.

«فکر کردین با این کارتون چیزی عوض می‌شه؟»

یک قدم جلو رفتم.

«بله. همه‌چیز عوض می‌شه.»

او خندید، ولی خنده‌اش مصنوعی بود.

«تو هنوز نمی‌فهمی با چه کسی طرفی، پسر.»....
ادامه داره تو این پارت جا نشد....
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت 17

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت هجدهم: سقوطِ یک پادشاه[ز...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت شانزدهم: آرامشِ ...

بانو فالوشه؟ @j_hope_1373

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط