{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه بلایی ز غم و عشق تو آمد به سرم

چه بلایی ز غم و عشق تو آمد به سرم
کاش از مهلکه اش جان به سلامت ببَرم

از شب رفتن تو، گفت دل عاشق من
باید هر لحظه به تن، رَخت محبت بدَرم

از همان لحظهء اول که به هم خیره شدیم
تا کنون از خودم و زندگی ام بی‌خبرم

هنرم عشق تو بود و ز نبودت حالا
مدتی هست که من بی‌خودم و بی‌هنرم

حضرت عشق کجایی که ببینی اکنون
در پی عشق و خودم در وطنم دربدرم

#ارس_آرامی
دیدگاه ها (۱)

دلم تو را می‌خواهددر این پیاده‌روهای برگ‌ریزان پاییزیکه نیمک...

دلم تو را می‌خواهددر این پیاده‌روهای برگ‌ریزان پاییزیکه نیمک...

یک تفاهم بین دنیای من است و چشم تو،هر دو یک رنگ است اما این ...

نگار بر سر ناز است وای بر من و دل،ز غمزه شعبده باز است وای ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۳اون روزی که چشماي خاکستری و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط