ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۷۳
اون روزی که چشماي خاکستری و خیره جیمین رو تو خونه کارتر تسا ديدم حتي تصورشم نمیکردم که یه روز با عشق بخوام لحظه شماري ازدواج دوممون رو بکنم..
ازدواج دوم خنده ام گرفت..
سوار ماشین شدیم.
جیمین با محبت دستش رو سمتم گرفت و گفت: حلقه
قبلیت رو بده.
متعجب به دست راستم که حلقه مون توش بود نگاه کردم و گنگ گفتم: چرا؟
با لبخند گفت: بده.
لبامو جمع کردم و گفتم دوسش دارم..میخوام يادگاري
نگهش دارم
نرم خندید و گفت: باشه الا.. تو بده..
حلقه مو اروم در اوردم و کف دستش گذاشتم.
حلقه خودشم در آورد و از جیبش به زنجیر در آورد و هر
دوتا حلقه رو توی زنجیر کرد و زنجیر رو به اینه ماشین
اویزون کرد. بهت زده خندیدم
عمیق گفت اینا همیشه اینجا میمونن تا یادمون بندازن
چطور شروع کردیم
با ذوق گفتم و چطور تموم میکنیم.
خیره نگام کرد و گرم :گفت فک میکردي تهش اينجوري
بشه؟
جدي گفتم: اصلا.. يعني انقدر اشفته بودم و مسئله براي فك کردن داشتم که...
تلخ گفتم همه ذهن و قلبم فقط پر از این درد بود که قراره یه مادر بشم که بچه اش ازش دور میشه.. اصلا..تصورش خيلي دردناك بود..
سرمو جلو کشید و شقیقه مو بوسید و اروم گفت:هیچ وقت نمیخواستم انقدر تحت فشار باشي..فقط.. از بودنت در کنارم عذاب وجدان داشتم نگران بودم..همه اینا اخلاقام رو بد کرده بود و میپریدم بهت و از طرفي..میترسیدم خوش اخلاق باشم و بهت محبت کنم بهم وابسته شي.. درمونده گفت: روزاي سختي بود..
لبخند زدم و بازوشو گرفتم و گفتم و همه اش
گذشته دیگه وقت غصه خوردن نیست.. و شیطون گفتم الان تو موندی و یه عروس خانوم عاشق و یه لباس عروس که سریعاً باید پرو بشه..
نرم خندید و گفت: چشم چشم عروس خانوم عاشق.. بریم
سراغ لباس شما...
و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
جلوي مزون وایستاد.
خبیثانه گفتم یادته لباس عروس قبلي رو تو انتخاب کرده بودی و من موقع عروسي ديدمش؟
با لبخند گفت اره..
شیطون گفتم پس حالا نوبت منه که انتخاب کنم و تو
موقع عروسي ببيني..
و پیاده شدم..
خندید و ناباور گفت: شوخي ميکني؟
نه خير..كاملاً هم جديم... تو نمياي..
با اصرارهاي زياد نذاشتم تو مزون بیاد و قرار شد شب عروسي ببينتم و راهیش کردم تا یه کم به کارهاي اشفته
شرکتش برسه.
نیکول و آنالی داخل منتظرم بودن
با هزار ذوق و شوق و ارزو و لذت لباس عروسم رو تن
کردم. اخ..
نفسم تند و هیجان زده شد.
عالي بود..
جیمین حتما خوشش میومد.
با هیجان تو اینه به خودم نگاه کردم که نیکول پرده رو
کنار زد و نگام کرد.
با ذوق گفتم: چطوره؟
نیکول حرف نداره.
( فصل سوم ) پارت ۶۷۳
اون روزی که چشماي خاکستری و خیره جیمین رو تو خونه کارتر تسا ديدم حتي تصورشم نمیکردم که یه روز با عشق بخوام لحظه شماري ازدواج دوممون رو بکنم..
ازدواج دوم خنده ام گرفت..
سوار ماشین شدیم.
جیمین با محبت دستش رو سمتم گرفت و گفت: حلقه
قبلیت رو بده.
متعجب به دست راستم که حلقه مون توش بود نگاه کردم و گنگ گفتم: چرا؟
با لبخند گفت: بده.
لبامو جمع کردم و گفتم دوسش دارم..میخوام يادگاري
نگهش دارم
نرم خندید و گفت: باشه الا.. تو بده..
حلقه مو اروم در اوردم و کف دستش گذاشتم.
حلقه خودشم در آورد و از جیبش به زنجیر در آورد و هر
دوتا حلقه رو توی زنجیر کرد و زنجیر رو به اینه ماشین
اویزون کرد. بهت زده خندیدم
عمیق گفت اینا همیشه اینجا میمونن تا یادمون بندازن
چطور شروع کردیم
با ذوق گفتم و چطور تموم میکنیم.
خیره نگام کرد و گرم :گفت فک میکردي تهش اينجوري
بشه؟
جدي گفتم: اصلا.. يعني انقدر اشفته بودم و مسئله براي فك کردن داشتم که...
تلخ گفتم همه ذهن و قلبم فقط پر از این درد بود که قراره یه مادر بشم که بچه اش ازش دور میشه.. اصلا..تصورش خيلي دردناك بود..
سرمو جلو کشید و شقیقه مو بوسید و اروم گفت:هیچ وقت نمیخواستم انقدر تحت فشار باشي..فقط.. از بودنت در کنارم عذاب وجدان داشتم نگران بودم..همه اینا اخلاقام رو بد کرده بود و میپریدم بهت و از طرفي..میترسیدم خوش اخلاق باشم و بهت محبت کنم بهم وابسته شي.. درمونده گفت: روزاي سختي بود..
لبخند زدم و بازوشو گرفتم و گفتم و همه اش
گذشته دیگه وقت غصه خوردن نیست.. و شیطون گفتم الان تو موندی و یه عروس خانوم عاشق و یه لباس عروس که سریعاً باید پرو بشه..
نرم خندید و گفت: چشم چشم عروس خانوم عاشق.. بریم
سراغ لباس شما...
و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
جلوي مزون وایستاد.
خبیثانه گفتم یادته لباس عروس قبلي رو تو انتخاب کرده بودی و من موقع عروسي ديدمش؟
با لبخند گفت اره..
شیطون گفتم پس حالا نوبت منه که انتخاب کنم و تو
موقع عروسي ببيني..
و پیاده شدم..
خندید و ناباور گفت: شوخي ميکني؟
نه خير..كاملاً هم جديم... تو نمياي..
با اصرارهاي زياد نذاشتم تو مزون بیاد و قرار شد شب عروسي ببينتم و راهیش کردم تا یه کم به کارهاي اشفته
شرکتش برسه.
نیکول و آنالی داخل منتظرم بودن
با هزار ذوق و شوق و ارزو و لذت لباس عروسم رو تن
کردم. اخ..
نفسم تند و هیجان زده شد.
عالي بود..
جیمین حتما خوشش میومد.
با هیجان تو اینه به خودم نگاه کردم که نیکول پرده رو
کنار زد و نگام کرد.
با ذوق گفتم: چطوره؟
نیکول حرف نداره.
- ۲.۷k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط