{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رج به رج

رج به رج
 تو را
در "دوست داشتنهایم" می بافم
 مگر چند بار می توان
 این "دوستت دارمها" را فریاد زد
در لا به لای این روزهای بر باد رفته
اصلا مگرمی توان
 ذره ای از فلسفه ی گیسوانت غافل شد
مگر می توان چشمهایت را دید
و مخمور در سایه اش
 راهی بهشت نشد
بگو مگر چند روز
چند روز
از روزهایم
در تلاطم بی تو بودن
باید خاکستر شود...
باور کن
این "دوستت دارمها" برای من زیادست ...
دیدگاه ها (۴)

پنجره تنها...روشنی روزگار من است.می گشایم اوراشاید تو از آن ...

آمدم سر بزنم شعر بخوانم بروم...!آنقدر دلزده هستم که نمانم بر...

اگرتمام دنیا را هم یک جا به من بدهندبا یک لحظه آغوشت عوض نمی...

عاشقت گشتم ولی تو عاشقی را خط زدیجملگی از من شدی اما تو من ر...

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

سناریو اوبیکاکا

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط