"نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتم"

"نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتم"
شده ام فدای چشمی که همیشه کرده ماتم

نرود خیالش از دل که نشسته در مقابل
منم و خیال وصلش من و اشک و بغض ماتم

#مجیدندایی
دیدگاه ها (۸)

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

ساعت ۷:۱۵ شب/حرف هایی که باید گفته میشدنهوسوک وارد اتاق شدتو...

الماس زیبای من part⁵ویو کوک:- توی جلسه همش به فکر دخترم بودم...

وقتی دوست پسرت بود💛پارت ۱ ویو جولیکا:داشتیم نوشیدنی میخوردیم...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 200♡⁠。⁠)⁩با آرا...

فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^^part:5^ ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

تکپارتی‌ &کوک&وقتی:``همش‌ توی‌ خونه‌‌ای و‌ نمیزاره....``پیشن...

( last minute )

part 2در رو باز کردم که با قیافه خندان و پر انرژی کوکی مواجه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط