{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌ هفت سالی می شد که راه نرفته بودم. پزشک پرسید:

‌ هفت سالی می شد که راه نرفته بودم. پزشک پرسید:
این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم.
گفت: آنچه تو را فلج کرده، همین چوب هاست. سینه خیز، چهار دست و پا، قدم بردار و بیفت.
چوب های زیبایم را گرفت،
پشتم شکست و در آتش سوزاند.
حالا من راه می روم ...
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم، تا ساعت ها،بی رمقم !!!

برتولت برشت
دیدگاه ها (۷)

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۳«آنچه پنهان مانده بود»دود تمام راهرو...

Rofile of the wolf...۹

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴¹ در گاراژ فقط صدای چکه‌ی...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

پارت: 15 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*تو چشم‌هام زل زد و خیلی آر...

هفت سالی می شد که راه نرفته بودمپزشک پرسید: این چوب ها چیست؟...

هفت سالی می شد که راه نرفته بودمپزشک پرسید :این چوب ها چیست ...

هفت سالی می شد که راه نرفته بودمپزشک پرسید: این چوب ها چیست؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط