{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابوهاشم جعفری می گوید: 

ابوهاشم جعفری می گوید: 
برای استقبال از عده ای، همراه امام هادی علیه السلام به بیرون شهر سامرا رفته بودیم. امام روی زمین نشسته بود و من نیز مقابلش نشسته بودم. در حین صحبت، من از تنگدستی و گرفتاری‌ام به امام هادی شکایت کردم. 
در این هنگام، امام دست خود را به سمت شن‌های بیابان برد و یک مشت از آنها را به من داد و فرمود:«ای ابو هاشم، با اینها در زندگیت گشایش ایجاد کن و آنچه را می‌بینی به کسی مگو.» 
شن ها را پنهان کردم و وقتی به شهر برگشتم، دیدم آنچه از امام گرفته‌ام شن نیست. طلاهای سرخرنگی است که همانند آتش فروزان می‌درخشد. 
طلاسازی را به خانه آوردم و به او گفتم:«برایم این طلاها را قالب بگیر.» 
او به من گفت:«من طلایی بهتر از این ندیده‌ام. از این عجیب تر ندیده‌ام که طلا به صورت دانه‌های شن باشد! از کجا آورده ای؟»
دیدگاه ها (۱)

امشب به سما دُرِّ هما میریزدچون برگ خزان گناه ماه میریزداز ی...

امام هادى عليه السلام :إنَّمَا الأعيادُ أربَعَةٌ لِلشّيعَة...

خبر آمد که آقای غدیرش کردندو به فرمان خداوند وزیرش کردندبه ی...

یا علی یا « اسدالله» عنان دست تو استجلوه باز کن« یدالله» دست...

نقش عبدالعظیم حسنی علیهالسلام در حفظ شیعه

امام خامنه‌ای: این حدیث تنم را لرزاند که امام صادق علیه السل...

‌#داستان_کوتاه🖤 پیرمرد مومنی که بخاطر فراموشی امام زمان (عجل...

پارت ۱ویو آلیاتوی بالکن پنت‌هاوسم نشسته بودم و به گردنبندی ک...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

رقص سایه‌ها | پارت ۱۳: شکستنِ مهرِ سکوتتنش میان تهیونگ و جون...

P 24

یک سال با اژدها

پارت هفت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط