اژدهای تاریکی

#اژدهای تاریکی

سلام بچه ها اینم رمان جدید

Part 1

__________________________________________________________

روزی روزگاری در تاریکی شب و روشنایی صبح یک مرد مافیا در عمارتی بزرگ زندگی میکرد ، دنبال یک زن میگشت چون زن هم بزرگترین مافیای زن بود میخواست اموالش رو بالا بکشه .

ویو صبح :

کوک : از خواب بلند شدم و داشتم به این فکر میکردم که به چه قیمتی الماس هارو به لینو بفروشم . رفتم پایین دیدم تهیونگ روی مبل نشسته ازش پرسیدم

چخبر؟..........از لینو خبری نیست ؟

تهیونگ : سلامتی ....... گفت بار الماس رو داخشل کشتی بزاریم تا ببرتشون

کوک : هوممممم ............. اوکی

ویو کوک :

به افرادم گفتم بار الماس رو ببرن بزارن داخل کشتی

لینو : سلام آقای جعون خوش اومدی

کوک : سلام لینو

لینو : چخبر ؟ ......... چیکار میکنی ؟

کوک : سلامتی ........ فعلا هیچ کاری نمیکنم

لینو : خب ... میخوای الماس هارو به چه قیمتی بفروشی ؟

کوک : 56 میلیارد میفروشم

لینو : چرا اینقد گرون ؟ ...... نمیخوای کمش کنی ؟

کوک : میخوای چونه بزنی ؟ هه نه دیگه از این خبرا نیست کمش نمیکنم همین قیمت خوبه

لینو : اوکی


ادامه دارد......

_____________________________________________________

بچه ها اگه کم بود ببخشید زیادش میکنم 💜
دیدگاه ها (۲)

#اژدهای تاریکیPart 2________________________________________...

لباسی که ا/ت برای بار پوشیده بود

#اژدهای تاریکی سلام بچها این رمان جدیده شخصیت ها :کوک ا/ت اع...

عشق چیز خوبیه پارت ۹صبح روز بعد ویو اتبا درد بدی از خواب پاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط