[]عمارت عشق[]
[]عمارت عشق[]
Part:7
چویا رفت خونه . هیکارو خیلی ازش کار کشیده بود. بدنش نای حرکت نداشت. رفت خونه در رو بست و رفت سمت اتاقش و پرید رو تخت ، دکمه های لباسش رو باز کرد و به سقف خیره شد.
زیر لب زمزمه کرد "عمارت اوسامو ها؟" خنده ای عصبی کرد. انگاری با شنیدن کلمه ی ' اوسامو ' هم خوشحال میشد هم عصبانی! سرشو تو بالشت فرو کرد. جیغ میکشید دلش میخواست پیش دازای خودشو نشون بده که شاید بتونه دلشو بدست بیاره وول میخورد از این ور تخت میرفت اونور تخت که یهو افتاد پایین
_ اخ!!
سایه ی شخصی رو بالای سرش حس کرد. چشمای اقیانوسیش رو باز کرد. شخص یجوری بهش نگاه میکرد انگار داره میگه خاک تو سرت که لب باز کرد.
_ چویا خاک تو سرت خیلی دست و پا چلفتی هستی! با تشکر!
با لحن تمسخر آمیزی گفت عین حال با شیطنت
چویا زد زیر خنده اون کسی که بالای سرش بود برای اون ، چویا تنها دوستی بود که داشت ، که چویا ترکش کرد.
هومیکو بود. دختری که چویا ، روز تولدش اونو ترک کرد ولی خم به ابرو نیورد چون درکش میکرد .
هومیکو:«عااااااا....... سلام! چطوری هویج فراری؟!»
چویا بلند شد و افتاد دنبالش که بالاخره گرفتش.
هردوشون خندیدن اونا دوستای خوبی برای هم بودن و هستن.
هومیکو:«چویا..... اومدم باهم برگردیم مافیا... یه نفر... دلش برات ریش ریش شده...!» با لحن نرمی و مهربونی و عاشقانه ای گفت.
چویا:«کی...؟ نکنه...»
هومیکو سرشو تکون داد. چویا فک نمیکرد ا. و عاشقش باشه فک میکرد فقط داره ازش استفاده میکنه.
{مکان: عمارت اوسامو ها ، زمان: 22 شب}
چویا باز ترین لباسشو پوشید و عین حال خوناشامی ترین (بخاطر اصرار هومیکو) و با یه کفش چرمی بلند تا زیر زانو و چند تا گوشواره و موهای باز و یه شنل که استایل خوناشامیش رو کامل میکرد و... و دندون نیش که مکمل این استایل بود. وارد سالن شد. دازای رو دید که کنار یوری وایساده و دارن باهم یه گوشه دعوا میکنن که یهو یوری رفت و دازای با خنده به سمت در اومد ولی یهو ایستاد. چویا رو دید... اون... اون بیش از حد زیبا شده بود. وسوسه انگیز بود.
دازای قیافه سردش رو حفظ کرد و دوباره نگاهش پوچ شد. همین طوری از کنارش رد شد ولی زمانی که عبور میکرد زمزمه کرد ‟خیلی خوشگل شدی هویج! هزار برابر بدتر از دو سال پیش” و رد شد. اون لباس شوالیه ای رو پوشیده بود با کفشای بلند و عین حال رسمی دازای مثل همیشه جذاب بود ولی اون دوتا عین یه پازل بودن که با کنار هم قرار گرفتن کامل میشدن. مکمل هم بودن.
چند دقیقه بعد یه نفر چویا رو از پشت بغل کرد.
_«حدس بزن کیم؟»
.
.
.
.
ادامه؟
__________
Part:7
چویا رفت خونه . هیکارو خیلی ازش کار کشیده بود. بدنش نای حرکت نداشت. رفت خونه در رو بست و رفت سمت اتاقش و پرید رو تخت ، دکمه های لباسش رو باز کرد و به سقف خیره شد.
زیر لب زمزمه کرد "عمارت اوسامو ها؟" خنده ای عصبی کرد. انگاری با شنیدن کلمه ی ' اوسامو ' هم خوشحال میشد هم عصبانی! سرشو تو بالشت فرو کرد. جیغ میکشید دلش میخواست پیش دازای خودشو نشون بده که شاید بتونه دلشو بدست بیاره وول میخورد از این ور تخت میرفت اونور تخت که یهو افتاد پایین
_ اخ!!
سایه ی شخصی رو بالای سرش حس کرد. چشمای اقیانوسیش رو باز کرد. شخص یجوری بهش نگاه میکرد انگار داره میگه خاک تو سرت که لب باز کرد.
_ چویا خاک تو سرت خیلی دست و پا چلفتی هستی! با تشکر!
با لحن تمسخر آمیزی گفت عین حال با شیطنت
چویا زد زیر خنده اون کسی که بالای سرش بود برای اون ، چویا تنها دوستی بود که داشت ، که چویا ترکش کرد.
هومیکو بود. دختری که چویا ، روز تولدش اونو ترک کرد ولی خم به ابرو نیورد چون درکش میکرد .
هومیکو:«عااااااا....... سلام! چطوری هویج فراری؟!»
چویا بلند شد و افتاد دنبالش که بالاخره گرفتش.
هردوشون خندیدن اونا دوستای خوبی برای هم بودن و هستن.
هومیکو:«چویا..... اومدم باهم برگردیم مافیا... یه نفر... دلش برات ریش ریش شده...!» با لحن نرمی و مهربونی و عاشقانه ای گفت.
چویا:«کی...؟ نکنه...»
هومیکو سرشو تکون داد. چویا فک نمیکرد ا. و عاشقش باشه فک میکرد فقط داره ازش استفاده میکنه.
{مکان: عمارت اوسامو ها ، زمان: 22 شب}
چویا باز ترین لباسشو پوشید و عین حال خوناشامی ترین (بخاطر اصرار هومیکو) و با یه کفش چرمی بلند تا زیر زانو و چند تا گوشواره و موهای باز و یه شنل که استایل خوناشامیش رو کامل میکرد و... و دندون نیش که مکمل این استایل بود. وارد سالن شد. دازای رو دید که کنار یوری وایساده و دارن باهم یه گوشه دعوا میکنن که یهو یوری رفت و دازای با خنده به سمت در اومد ولی یهو ایستاد. چویا رو دید... اون... اون بیش از حد زیبا شده بود. وسوسه انگیز بود.
دازای قیافه سردش رو حفظ کرد و دوباره نگاهش پوچ شد. همین طوری از کنارش رد شد ولی زمانی که عبور میکرد زمزمه کرد ‟خیلی خوشگل شدی هویج! هزار برابر بدتر از دو سال پیش” و رد شد. اون لباس شوالیه ای رو پوشیده بود با کفشای بلند و عین حال رسمی دازای مثل همیشه جذاب بود ولی اون دوتا عین یه پازل بودن که با کنار هم قرار گرفتن کامل میشدن. مکمل هم بودن.
چند دقیقه بعد یه نفر چویا رو از پشت بغل کرد.
_«حدس بزن کیم؟»
.
.
.
.
ادامه؟
__________
- ۶۶
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط