{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
part:  19
دازای نگاهش کمی نرم شد... این مدت کم... برا چویا... شیرین تر از هرچیزی بود.. ولی واکنشی نشون نداد.
نگاهش دوباره سرد و پوچ شد، انگار نه انگار که چند ثانیه پیش چشماش به نرمی پنبه بود.
دازای:«مهم نیست.... من میرم!»
کتشو انداخت رو شونش و از اتاق بیمارستان بیرون رفت.
چند ثانیه بعد یه دختر لای چارچوب در قرار گرفت.
جلو اومد. قیافش اشنا بود. ولی هومیکو نبود.
"هی... حالت خوبه؟ دازای نگرانت بود...چویا...؟"
چویا:«لنا...؟ تو.. اینجا...»
لنا:«به خودت زحمت حرف زدن نده... هنوز گونه ی اون مار مشخص نشده...!»
چویا سرش تکون داد.
چویا:«هومیکو...»
نذاشت حرفش تموم بشه..
لنا:«بخاطر اینکه دازای جلبک به خوردش داد قرنطینه شده... تو عمارته... دازای بهم گفت بیام مراقبت باشم!»
چویا لبخند گرمی زد. لنا رو به عنوان یه دشمن میدونست ولی اشتباه میکرد.
لنا:«راستی... میگم... چیزه... میشه...»
لکنتش چویا رو کنجکاو کرد، با نگاهی کنجکاو بهش نگاه کرد.
لنا:«میشه... دوست بشیم؟»
زمزمه کرد. به زحمت میشد شنید، ولی چویا شنید.
چویا:«حتما...!»
با اشتیاق گفت... لنا خوشحال شد.
لنا تغییر کرده بود یا تغییرش داده بودن؟ برا چویا مهم نبود... حالا دوست بودن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*چند روز بعد*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از بیمارستان مرخص شد. برگشت عمارت اوسامو ها... وارد شد... نه لنگ میزد نه سرگیجه داشت راحت شده بود مثل روز اولش درست شده بود.
اولین کسی که به دیدنش رفت "هومیکو" بود. در اتاقشو باز کرد. تا حالا نرفته بود اتاق هومیکو... یه اتاق بزرگ تقریبا 90 متر... رفت داخل... و در رو پشت سرش بست.
صدای گریه های ملایمی رو شنید. هومیکو... داشت گریه میکرد؟ چرا...؟
چویا:«هومیکو...؟»
صدایی نیومد... جلو تر رفت... هومیکو رو تخت نشسته بود، زانو هاشو بغل کرده بود. دستاش پر از کهیر های بزرگ و کوچیک بود.
چویا وحشت کرد، چش شده بود؟
چویا:«هومیکو...؟»
هومیکو حتی سرشو بالا نیورد.
هومیکو:«برو بیرون!»
با قاطعیت گفت!
چویا فهمید واقعا حالش خوب نیست پس از اتاق بیرون رفت.
{فلش بک}
18 سالش شده بود. تو اتاقش نشسته بود، زانو هاشو بغل کرده بود و داشت گریه میکرد که در اتاقش باز شد.
پسرعموی 12 سالش بین چارچوب در قرار گرفت.
دازای:«مامان؟»
عادت کرده بود به هومیکو بگه مامان، مادر خودش بهش اهمیت نمیداد.
هومیکو سرشو بلند کرد.
هومیکو:«کوچولو...»
دازای جلو رفت و خودشو انداخت رو بغل هومیکو
دازای:«مامان... چرا گریه میکنی؟»
هومیکو:«هیچی... فقط کسی دوسم نداره!»
دازای:«مامان... من دوستت دارم!»
هومیکو لبخند تلخی زد و دستشو برد لای موهای دازای
هومیکو:«منم همین طور!»
دازای:«مامان... کوچولو میشی؟»
هومیکو با استفاده از موهبتش خودشو 10 سال کوچیکتر شد... دختر 8 ساله و چهار دست و پا به دازای نزدیک شد بعد پرید روش و دوباره 18 ساله شد
"بومممم!"
{پایان فلش بک}
از همون بچگی فک میکردن که بدرد نخوره... عذابش میدادن و کتکش میزدن... حتی خدمتکار ها بهش اهمیت چندانی نمیدادن تا اینکه یروز به دست هومیکو شد قوی ترین پسر خاندان... دازای اوسامو جوری که خدمتکار ها جلوش زانو میزدن و برای زره ای توجه جون میدادن ولی کو اون پسری که دنبال توجه بود؟
سمت دفترش رفت و در رو باز کرد. نشست پشت میزش و خودکارشو برداشت. شروع به چک کردن گزارشا کرد که در اتاقش خورد.
"دازای...؟"
صدای یوری(زنیکه الاغ بدردنخور تن‌فروش اشغاللللل) بود، در رو باز کرد و با لباسی باز وارد اتاق شد.
"پدرت باهات کار داره!"
دازای بی اهمیت به یوری از جاش بلند شد و رفت سمت اتاق پدرش.
_______________________
"و باید باهاش ازدواج کنی! وگرنه اون میمیره!"
دازای تک خنده ی تمسخر امیزی زد.
_«چی؟ با اون هر*زه؟ پدر جان فک کنم مغزت اتصالی داده...»
لحنش سرد شد.
_«عمرا...»
با نگاهی پوچ به پدرش خیره شد.
"اوسامو... حق مخالفت نداری! همون روز ازدواج هم باید رابطه داشته باشید!"
ـ«تو میفهمی چی میگی؟ عمرا! همون یبار با هومیکو کافی بود!»
خون جلو چشمش رو گرفت ولی خودشو نگه داشت....
دیدگاه ها (۱)

[•] عمارت عشق [•] Part ¹⁸هومیکو:«مارو ببخشید ولی باید رفع ز...

[•] عمارت عشق [•] part: 17_«با خودت چی فکر کردی هر*زه؟!؟!» +...

[•] عمارت عشق [•] part: 10چویا به لباسای تو دست دازای نگاه ک...

[•] عمارت عشق [•] part: 13اون دختر شبیه هومیکو بود فقط ورژن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط