{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.︵୨୧ׅ︵.

.︵୨୧ׅ︵.

بعد از فرستادن پیام خداحافظی، گوشی رو روی تخت پرت کرد و دراز کشید..
تماما ذهنش مشغول بود.. مشغول خانواده، درسای امسالش، ایندش.. و از همه مهمتر.. مشغولِ "مینهو".
مینهو الان شده بود تمام چیزی که جیسونگ داره.. مینهو زندگیِ جیسونگ بود.
جیسونگ بدون مینهوش میمرد.. مثل تمام هفتاد و شش روزی که فقط یه مرده متحرک بود اما اگه ایندفعه مینهو واقعا میرفت جیس نابود میشد..
سرشو به‌صورت نمایشی تکون داد تا همه فکرای مسخرش دوباره عین بختک روی مغزش جا خشک نکنن.. در ضمن مینهوش بهش گفته بود باهاش حرف بزنه، اون قول داده بود تا برای فکراش توضیح بده
جیسونگ فقط مینهوش رو دوست نداشت
اون عاشقش بود
روانیش بود..
ولی یه مشکلی که جیسونگ رو اذیت میکرد این بود که مینهوش باهاش درباره مشکلاتش حرف نمیزد.. اون ساکت میشد و تا وقتی بهتر شه غیب میشد..
این جیسونگ رو خیلی اذیت میکرد..
اون میخواست برای مینهوش تکیه گاه باشه میخواست مینهوش تنها نباشه.. تنهایی نکشه.. درست‌تر بگم.. اون میخواست تماما کنار مینهوش باشه.. مواظبش باشه و نزاری کسی اذیتش کنه
این بزرگترین روح سیاه مغز جیسونگ بود که مینهو ازش بی‌خبر بود..




#minsung
دیدگاه ها (۰)

قطعا درست‌ترین انتخابم |پرستیدنِ اون| بوده، هست و خواهد بود)...

me and u? @abauthat

#theheartofsea#fourteenthpart#Minsungجیسونگ لبخند زد(بله قرب...

#theheartofsea #eleventhpart#Minsungنمیتونست بخوابه و واقعا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط