{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#theheartofsea

#theheartofsea
#twentiethpart
#Minsung



فلیکس با نا امیدی اروم نشست رو زمین
(امیدوارم اون بچه نمیره)
جیسونگ اروم پرسید
(منم همینطور ولی چرا جون اون مهم تره؟)
فلیکس درحالی که چاقوی خنجر مانندشو تو هوا میچرخوند جواب داد
(یون سانگهوا تنها پسر شوالیه ارشد کاخه...پدرش اونو فرستاد تا حداقل از روحیه لطیفش کم کنه ولی اگر اون بمیره...اونم خودشو میکشه چون تنها کسیه که داره...من پسر وزیرم ولی خیلی مهم نیست اگر من بمیرم یا زنده بمونم چون دوتا خواهر و یه برادر بزرگتر دارم برای هیچ کس مهم نیست)
جیسونگ سرشو تکون داد
(نه اینجوری نیست لیکسی...برای ما مهمی...هیونجین، مینهو همه مون...)
فلیکس پوزخند زد
(مشکل اصلی پدرمه اون فکر میکرد باید مثل سونگمین برادرم...یکی از سربازا بشم ولی وقتی جزئی از خدمه مینهو شدم ... منو از خونه طرد کرد و هر وقت که بر میگردیم فقط مادرم و خواهرام و سونگمین میان دیدنم...ولی پدرم نمیاد... )
جیسونگ دست فلیکس رو گرفت
(متاسفم جیس...نمیخواستم ناراحت شی...)
جیسونگ دست فلیکسو نوازش کرد همون موقع پسرای بزرگتر با کلی چوب و میوه و گوشت که تمیز شده بودن اومدن
(یکم طول کشید چون چان گیر داد که باید گوشتارو تمیز کنیم...)
مینهو با خنده گفت و فلیکس فوری حالت ناراحتشو جم کرد و لبخند زد
بعد از اینکه چان دوباره به سانگهوا رسید و مینهو و هیونجین شامو حاضر کردن فلیکس و جیسونگ با بقیه پسرا مشغول خوردن شدن
جیسونگ رفت پیش سانگهوا...که یهو دید...
(مینهو! مینهو! )
سانگهوا مرده بود...چان گفته بود که حالش خیلی خوب نیست و احتمال زنده موندنش کمه
لباش رنگ نداشت و بدنش یخ بود
پسرا سمت سانگهوا دویدن و وقتی دیدن پسر کوچولومون مرده...واقعا تونستن صدای شکستن قلباشونو بشنون...
مینهو یخ کرد بازم گند زده بود و بازم یکی از افرادش مردن
فردا صبح جسم بی جون سانگهوارو به آب سپردن و حرکت کردن...مینهو حرف نمیزد و ساکت بود و این جیسونگو میترسوند
عصر همون روز وقتی سُکان دست مینهو بود رفت پیشش
(عزیزم؟ میخوای حرف بزنیم؟)
جیسونگ با مهربونی اروم گفت
(راجب چی؟اینکه دوباره گند زدم؟)
مینهو با سردی حواب داد و وقتی متوجه جیسونگ شد نفس عمیقی کشید و گفت
(ببخشید سنجاب کوچولوم...بعدا حرف میزنیم باشه؟)
جیسونگ سرشو تکون دادو رفت سمت اتاقشون که تازه مرتب کرده بود

مینهو با هیچ کس حرف نمیزد حتی با جیسونگ...فقط شب ها کنارش می‌خوابید و اروم میبوشیدش...
هیونجین و چان و فلیکس هم سعی نمیکردن خیلی باهاش درگیر بشن
صبرش کم شده بود و فوری عصبی میشد و دعوا میکرد
جیسونگ از اون وضعیت خسته شده بود
(مینهو؟)
درحالی که به مینهو که نشسته بود لبه کشتی نزدیک میشد با صدای اروم کفت
(هوم؟)
مینهو درحالی که با فیس پوکر به جلوش خیره شده بود گفت
(نمیخوای باهام حرف بزنی؟ گفتی هر وقت بهتر شدی؟ کی قراره بهتر شی؟ فردا میرسیم)
مینهو سرشو تکون داد و به جیسونگ که کنارش واستاده بود نگاه کرد واز لبه کشتی اومد پایین و پسرکو بغل کرد و موهاشو بوسید
(ببخشید عزیزم...باید حواسم بیشتر بهت می‌بود...به چهار نفرتون)
جیسونگ متقابلا مینهو رو بغل کرد و بوی تنشو به ریه هاش فرستاد
(میدونم خیلی برات سخته ولی منم بهت نیاز دارم هر چقد که برای تو سخته برای منم هست و منم دارم درد کشیدنتو تنهایی میبینم...مگه قول ندادی باهام رو راست باشی؟)
مینهو پوزخند زد
(سنجاب کوچولوی باهوش)
اون شب هیونجین با آخرین چیزی که داشتن یکی از بهترین غذا هارو درست کرده بود و با اینکه شکل خوبی نداشت خیلی خیلی خیلی خوشمزه بود جوری که جیسونگ میتونست پرواز روحشو حس کنه
فردا صب میرسیدن...و مینهو خودشو آماده میکرد که این خبرو به خانواده های کشته شده های طوفان بگه
(هی...میدونم خیلی نگرانی ولی چیزیه که شده...میتونی انجامش بدی)
جیسونگ دستشو رو شونه مینهویی که داشت وسیلاشو جم میکرد گذاشت و گفت
(ازم متنفر میشن)
جیسونگ خندید و بوسه ی ارومی زیر گوش مینهو گذاشت
(اون اتفاق تقصیر تو نبود کاپیتان، احمق نباش اونا ازت متنفر نمیشن)
(اما چجوریه که کشتی سالمه بهترین رفیقام سالمن و خودم سالمم ولی فقط خدمه مردن؟ به نظرت باور میکنن؟)
مینهو با نگرانی پرسید....این مینهو با مینهوی همیشگی فرق داشت، آسیب پذیر و شکننده
(مگه نمیگی همه اینا افسانه اس؟ همه افسانه ها ریشه در واقعیت دارن عزیزم)
مینهو به جیسونگ‌نگاه کرد و لبخند کوچیکی گوشه لبش شکل گرفت و به سمت جیسونگ برگشت و اروم لباشو بوسید...چیز خاصی نشد، فقط خیلی اروم به لب های هم بوسه میزدن و پوست لباشون اروم اگر به هم چسبیده بود تو یه فاصله ای برای بوسه بعدی از هم جدا میشد .....




برای پارت بعدییییییی
امممممم....۱۴ تا لایک و ۵ تا کامنتتتتت
کامنتا از فرد تکراری یا خودم باشن قبول نیست✨️🥸
دیدگاه ها (۵)

#theheartofsea #nineteenthpart#Minsung❌️به خاطرتکمیل شون گپ ...

بچه ها میخوام یه گپ‌بزنم‌تو ایتا احتمالا یا روبیکاگپ‌خودمههه...

.︵୨୧ׅ︵. بعد از فرستادن پیام خداحافظی، گوشی رو روی تخت پرت کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط