{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲
ا.ت یک بالش از روی تخت برداشت و به سمتش پرتاب کرد. «برو بیرون!»

سباستین بالش را گرفت. نگاهش کرد. با احتیاط روی صندلی گذاشت. «اگر یک دقیقهٔ دیگر هم به پاهایتان خیره شوید، آتش می‌گیرند. بیایید وقت را تلف نکنیم.»

ا.ت نگاهش را به زمین انداخت. «من نمی‌توانم... همه نگاهم می‌کنند...»

سباستین یک قدم جلو آمد. نزدیک. نزدیک‌تر از آن چیزی که باید باشد.

«به آنها نگاه کنید،» گفت و صدایش آرام بود. آرام‌تر از همیشه. «آنها هستند که باید خجالت بکشند، نه شما. شما فقط یک مأمور هستید.»

ا.ت نگاهش را بلند کرد. چشمان سبز در چشمان قرمز.

«یک مأمور با لباس نامناسب،» گفت.

سباستین خم شد. دستش را برد و گوشهٔ دامن را که لوله شده بود صاف کرد. دستش به پوست ا.ت نخورد، اما نزدیکی نفسش کافی بود تا صورت ا.ت دوباره قرمز شود.

«دقیقاً،» گفت و راست شد. «حالا بیایید. شب طولانی است.»

---

فصل سوم: ورود

عمارت ویکنت در شمال لندن بود. یک قصر سفید با برج‌های باریک و پنجره‌های قوسی که از پشتشان نور شمع می‌ریخت بیرون. کالسکه‌های زرنگار جلوی در صف بسته بودند. مردها با کت و شلوارهای سیاه، زنها با لباس‌های رنگارنگ، جواهرات روی گردن‌ها و مچ‌ها برق می‌زد.

ا.ت از پنجرهٔ کالسکه نگاه می‌کرد. صورتش به شیشه چسبیده بود، نفسش بخار می‌کرد روی شیشهٔ سرد.

«نمی‌توانم...» زمزمه کرد.

مادام رد که کنارش نشسته بود، دستش را گرفت. دستکش قرمز داشت و دستش گرم بود. «عزیزم، تو زیباترین دختر این مهمانی هستی. نترس.»

«نترسیدن ربطی به خجالتی بودن ندارد.»

سباستین که مقابلشان نشسته بود - با آن کت و شلوار مشکی سه‌تکه، با آن جلیقهٔ سفت و کراوات مرتب - گفت: «اگر ترجیح می‌دهید، می‌توانیم همین الان برگردیم. سیل هم می‌تواند شخص دیگری را بفرستد.»

ا.ت نگاه تیزی به او انداخت. «کی را؟ تو را با آن لباس مردانه؟»

«منظورم این بود که خود سیل می‌توانست بیاید.»

«با آن جثهٔ ریزه‌میزه؟ ویکنت یک نگاه به او می‌اندازد می‌فهمد پسر است.»

سباستین شانه بالا انداخت. «پس چاره‌ای نیست جز این که شما نقشتان را بازی کنید.»

ا.ت نفس عمیقی کشید. «باشه. ولی تو تا آخرش کنار منی.»

«قرارداد من با سیل است، نه شما.»

«سباستین.»

ا.ت نگاهش کرد. آن چشم‌های سبز. خیس از ترس، خیس از خجالت، اما محکم. محکم‌تر از چیزی که یک فرشته سقوط‌کرده باید باشد.

«قول بده.»

مکث.

سباستین نگاهش را برنگرداند. برای لحظه‌ای - فقط یک لحظه - چیزی در چشمان قرمز او تغییر کرد. چیزی شبیه... چه؟ نمی‌شد اسمش را گذاشت.

«قول می‌دهم،» گفت. آرام.

در کالسکه باز شد.

---

فصل چهارم: رقص

سالن بزرگ بود. شاید بزرگ‌ترین سالنی که ا.ت تا حالا دیده بود. سقفش نقاشی شده بود با فرشته‌ها و شیاطین که در آسمان نبرد می‌کردند. لوسترهای کریستالی نور رنگی می‌پاشیدند روی زمین مرمری سفید.

و همه جا آدم بود. شاید صد نفر. شاید بیشتر.

همهٔ چشم‌ها به سمت در دوخته شد.

ا.ت وارد شد.

موهای قهوه‌ای روشن، چشم‌های سبز، لباس قرمز کوتاه، پاهای بلند، هیکل عالی.

مردها زمزمه کردند. زنها با نگاه‌های حسودانه نگاهش کردند. بعضی از مردها لیوان‌های شرابشان را روی زمین گذاشتند. یکی از آنها لیوانش افتاد و شکست.

ا.ت همهٔ اینها را ندید. چون صورتش آن قدر قرمز بود که چشمانش را باز نگه داشتن هم سخت بود. دستانش را جلوی سینه گره کرد، نگاهش را به زمین دوخت، و سعی کرد فراموش کند که در حال نفس کشیدن است.

«خدایا... همه نگاهم می‌کنند...» زیرلب گفت.

سباستین پشت سرش ایستاده بود. نزدیک. آن قدر نزدیک که صدایش را فقط او می‌توانست بشنود.

«هدف همین بود.»

«هدف جذب ویکنت بود، نه کل لندن!»

«ویکنت هم جزئی از «کل لندن» است.»

ا.ت می‌خواست جواب بدهد که موسیقی شروع شد.

والتس.

مردها دست به سمت زن‌ها دراز کردند. زن‌ها خندیدند و در آغوش مردها چرخیدند.

سباستین دستش را دراز کرد.

«بیایید،» گفت.

ا.ت به دستش نگاه کرد. دستکش سفید. انگشتان بلند. زیر دستکش، پنجه‌های شیطانی پنهان شده بود.

«چ-چه رقصی؟ من که قرار نبود برقصم!»

«برنامه عوض شد. ویکنت به زنان پوشیده توجه نمی‌کند. به زنان کوتاه‌پوش هم اگر تنها بمانند شک می‌کند. تنها راه جلب توجه او این است که شما را در حال رقص با یک همراه مرد ببیند. با هیجان.»

«پ-پس تو برو باهاش برقص!»

«ویکنت به مردها توجه ندارد.»

«پس چاره چیست؟»

سباستین یک قدم جلو آمد. دستش را گرفت - قبل از اینکه ا.ت بتواند فکر کند - و به وسط سالن کشید.

دستش روی کمر ا.ت قرار گرفت. جایی که لباس کوتاه پوست را نمایان کرده بود. انگشتانش سرد بودند. حتی از روی دستکش.

ا.ت لرزید.

«د-دستت... زیادی پایین است...»

«برای حفظ تعادل شما در رقص ضروری است. مگر می‌خواهید زمین بخورید و لباستان... بالاتر برود؟»
دیدگاه ها (۲)

با وحشت، ا.ت خودش را به سباستین چسباند. صورتش به سینهٔ او خو...

بچه ها این همون لباسی است که ا.ت پوشیده بود و اینکه من ممکنه...

خطر اسپویل

من به چیزایی که وجود ندارن مثل شخصیت های انیمه ای چت جی بی ت...

ا~ت و شوتو پارت اخرشوتو ا~ت را هل داد و دورش را اتیش زد اما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط