پارت
پارت ۴
ویو کوک:
با دلدرد شدیدی از خواب بیدار شدم و دیدم ددی نیست. با کلی آخ و اوخ بلند شدم و لنگ لنگ زنان به سمت در رمو بعد به سمت طبقه پایین رفتم. یه دستم روی کمرم بود و یه دستم روی نرده های خونه.
تا بلاخره با یه زور و زحمتی به آشپزخونه رسیدم و ته رو دیدم که خیلی جذاب داشت آشپزی میکرد. سلام دادم که آروم و با لبخند گفت
_ سلام فرشته کوچولوی من صبحت بخیر. بیا بشین برات صبحونه بیارم. امروز قراره دستپخت ددیت رو بچشی( با لحن مهربون)
+ واقعنییییییی ووووویییییی میسیییییییی( کیوت و با ذوق)
ویو ته:
با دیدن ذوق و کیوتی بیش از حدش نتونستم خودمو کنترل کنم و زیر سوسیسارو خاموش کردم رفتم ، یه گاز محکم از گردنش گرفتم که با نالش مطمئن شدم تا چن ماه جاش میمونه عقب اومدم و دیدم بغض کرده ای وایییی من چقد وحشی شدم (عههه)
_ببخش بانی کوچولو ..... منو ببخش
+ آیییی..... د...ردد دا..رهه(گریه)
_ نننههه گریه نکن ددی غلط کرد ددی اشتباه کرد تو فقط گریه نکن باشه؟
+ با...باووشهه(پاک کردن اشک)
سرشو بوسیدم و بعد لپتوسپیروز بعد جای گازمو و بعد به سمت غذا رفتم و آماده کردم . همرو گذاشتم روی میز و خودم هم نشستم و اون فسقلی رو هم نشوندم روی پام.
صبحونه رو خوردیم و حالا من باید میرفتم سر کار ولی تصمیم گرفتم به خاطر دلتنگی اون فسقلی رو هم با خودم ببرم . رفتم سمتش بغلش کردم و رفتیم بالا دوتایی آماده شدیم و راه افتادیم سمت شرکت.
وقتی رسیدیم دیدم با تعجب به همه که تعظیم ۹۰ درجه کردن نگاه میکنه . خندیدم و دستشو گرفتم و بلندش کردم. سدار آسانسور شدیم و چون آسانسور بیرون رو نشون میداد و کوک میترسید جلوی چشماش رو گرفتم تا رسیدیم به آخرین طبقه یعنی دفتر بزرگ من( برج تقریبا ۳۰ طبقس)
رفتیم کوک رو گذاشتمش روی مبل و سویشرتش رو در آوردم و گفتم همینجا بشین تا کارم تموم شه هر چی خواستی به خودم بگو باشه؟
سرش رو به نشونه باشه تکون داده و منم رفتم سر کارم..
اینم پارت ۴ خدمت شما ناناسیاا
شرطاا: ۲۰ تا لایک ۴ تا بازنشر و ۱۰ تا کامنت و ۱ فالوور❤️
ویو کوک:
با دلدرد شدیدی از خواب بیدار شدم و دیدم ددی نیست. با کلی آخ و اوخ بلند شدم و لنگ لنگ زنان به سمت در رمو بعد به سمت طبقه پایین رفتم. یه دستم روی کمرم بود و یه دستم روی نرده های خونه.
تا بلاخره با یه زور و زحمتی به آشپزخونه رسیدم و ته رو دیدم که خیلی جذاب داشت آشپزی میکرد. سلام دادم که آروم و با لبخند گفت
_ سلام فرشته کوچولوی من صبحت بخیر. بیا بشین برات صبحونه بیارم. امروز قراره دستپخت ددیت رو بچشی( با لحن مهربون)
+ واقعنییییییی ووووویییییی میسیییییییی( کیوت و با ذوق)
ویو ته:
با دیدن ذوق و کیوتی بیش از حدش نتونستم خودمو کنترل کنم و زیر سوسیسارو خاموش کردم رفتم ، یه گاز محکم از گردنش گرفتم که با نالش مطمئن شدم تا چن ماه جاش میمونه عقب اومدم و دیدم بغض کرده ای وایییی من چقد وحشی شدم (عههه)
_ببخش بانی کوچولو ..... منو ببخش
+ آیییی..... د...ردد دا..رهه(گریه)
_ نننههه گریه نکن ددی غلط کرد ددی اشتباه کرد تو فقط گریه نکن باشه؟
+ با...باووشهه(پاک کردن اشک)
سرشو بوسیدم و بعد لپتوسپیروز بعد جای گازمو و بعد به سمت غذا رفتم و آماده کردم . همرو گذاشتم روی میز و خودم هم نشستم و اون فسقلی رو هم نشوندم روی پام.
صبحونه رو خوردیم و حالا من باید میرفتم سر کار ولی تصمیم گرفتم به خاطر دلتنگی اون فسقلی رو هم با خودم ببرم . رفتم سمتش بغلش کردم و رفتیم بالا دوتایی آماده شدیم و راه افتادیم سمت شرکت.
وقتی رسیدیم دیدم با تعجب به همه که تعظیم ۹۰ درجه کردن نگاه میکنه . خندیدم و دستشو گرفتم و بلندش کردم. سدار آسانسور شدیم و چون آسانسور بیرون رو نشون میداد و کوک میترسید جلوی چشماش رو گرفتم تا رسیدیم به آخرین طبقه یعنی دفتر بزرگ من( برج تقریبا ۳۰ طبقس)
رفتیم کوک رو گذاشتمش روی مبل و سویشرتش رو در آوردم و گفتم همینجا بشین تا کارم تموم شه هر چی خواستی به خودم بگو باشه؟
سرش رو به نشونه باشه تکون داده و منم رفتم سر کارم..
اینم پارت ۴ خدمت شما ناناسیاا
شرطاا: ۲۰ تا لایک ۴ تا بازنشر و ۱۰ تا کامنت و ۱ فالوور❤️
- ۲.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط