{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راستش را بگویم؟

راستش را بگویم؟

… سوختم!

سوختم و دم نزدم!

خواستم بگویم، فریاد بزنم…

اما باز هم سکوت کردم... با سه نقطه!

همه ی نگفته هایم را می گذارم برای

روز مبادا
روزی که در قصه ی من هرگز نمی

آید…
روزی که در سرنوشت من طلسم شده

است.. باز هم سنگینی این بار سکوت ،

خشم فروخورده، نفرت...

سوختم !! و این بازی نفرت انگیز به نفع

تو ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

شقایق گفت، با خندهنه بیمارم، نه تب دارم اگر سرخ ام چونان آتش...

ضربه ی آخر را“خدایم” زد!!!آن زمان که برای رفتنت استخاره کردی...

دلــواپــسی هــام بغض هام دردهام تنهایی هام ...را خــلاصــه ...

ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﻮﯼ ﺣﻠﻮﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺁﺭﺍﻡ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺍﻥ …ﺷ...

در وجود عمق نام ها رقص ما بی نام خواهد ماند آنان ما را می‌بی...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

#عشق_خیالیpart3 [یک سال قبل استان گوانگ‌جو] فلش بک[فضای تاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط