{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه ب

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر سقف خانه می‌کوبد. چشمانم را می‌بندم، نه برای خواب، که برای دیدنِ دوباره‌ی تو.

می‌دانم که می‌آیی. درخوابهایم،

صدایم می‌لرزد، اما محکم می‌گویم: «آمدی؟»

تو سکوت می‌کنی، اما من به چشمانت زل می‌زنم و می‌گویم: «می‌بینی؟ این‌جا، درست همین‌جا که قلبم می‌تپد، همان‌جایی است که با حرف‌هایت تیشه به ریشه‌اش زدی. هنوز هم داغِ آن کلمه‌ها روی تنم مانده؛ انگار نه حرف، که گدازه‌های آتشفشان بودند که بر دلم باریدی.»
من ادامه می‌دهم و هر جمله‌ام، تکه‌ای از آن غروری است که تو با حرف‌هایت خرد کردی. یادت میاد اخرین جمله ات درمقابل اشک هایم چطور تیشه به جانم زد؟
می‌دانستی کلمات می‌توانند سلاح باشند؟ تو با سلاحِ زبانت، نه فقط مرا، که “ما” را کشتی. آن شب، آن لحظه که آخرین حرف را زدی و رفتی،
نفهمیدی که چه داغی بر دلم گذاشتی… داغِ ناتوانی در تغییرِ سرنوشت، داغِ شنیدنِ حرف‌هایی که هرگز فکر نمی‌کردم از زبان تو بشنوم.»صدای خرد شدن تک تک دنده هایم هنوز لرزه برسینه ام می افکند...
و بعد، درست در همان لحظه‌ای که می‌خواهم بگویم “بمان و تماشای ویرانه‌ای که ساختی را ببین”، تو در سپیده‌ی صبح گم می‌شوی. بیدار می‌شوم، در حالی که سنگینی آن حرف‌ها هنوز روی سینه‌ام است، اما سبک‌ترم… چون بالاخره در گوشِ خیالم، تمامِ آنچه که باید می‌گفتم را گفتم.» ومنی که ارزو میکنم کاش قاصدک ها خوابم رادرگوشت زمزمه کنن
دیدگاه ها (۰)

دلتنگی ها گاهی برای کسی هست که حرفهایت را میخواند فقط به معن...

خیلی راحت گفتی “خدا نگهدارت”، انگار اصلاً هیچ‌وقت من و تو با...

┄┉✿┉┄⇠آپدیت پست اینستا-گرام جیمین🐥: نقاشی استایلیست هیونگ کک...

🍒🌱تمام خاک را گشتم به دنبال صدای توببين باقی‌ست روی لحظه‌هاي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط