معلم یا مافیا
معلم یا مافیا؟
ویو ا/ت
امروز امتحان داشتیم اونم امتحان ریاضی ، سلام من ا/ت هستم من داخل دانشگاه درس میخونم و سال بعد هم بخونم کامل دانشگاه رو سپری کردم واقعا خسته بودم یه روز خسته کننده ی دیگه از معلم ریاضیم خیلی می ترسم اون واقعاً خیلی عجیبه رفتم داخل کافه ی دانشگاه همون روی صندلی نشستم تا هانا اومد و باهم یه شیر کاکائو ی گرم سفارش دادیم و رفتیم سر کلاس داشتم با هانا حرف میزدم که یه دفعی کلاس داخل سکوت فرو رفت متوجه استاد نامجون اومده
ویو نامجون
یه روز خسته کننده ی دیگه رفتم پایین برای خودم یه قهوه درست کردم و اومدم نشستم روی کاناپه و شروع کردم به خوردن و کتاب خواندن که به دفعی گوشیم زنگ خورد شوگا هیونگ بود کتاب رو گذاشتم کنار و به تلفن جواب دادم
نامجون: الو؟
یونگی: سلام نامجون هیونگ خوبی؟
نامجون: سلام هیونگ ممنون من خوبم تو خوبی؟
یونگی : ممنون عالیییییییییی راستی هیونگ بعد دانشگاه کارت که تموم شد بیا کارگاه
نامجون: باشه اوکی
یونگی : باشه هیونگ کاری نداری؟
نامجون: نه ممنون هیونگ من کاری ندارم تو کاری نداری؟
یونگی: نه هیونگ ممنون خدافظ
نامجون : خدافظ
ساعت رو چک کردم ساعت ۶:۴۵ دقیقه بود بلند شدم رفتم اتاقم یه لباس لش پوشیدم ( عکسش رو می زارم عکس لباس ا/ت هم می زارم) کتاب های ریاضی رو برداشتم به همراه پرونده ها رو هم بر داشتم از پله ها رفتم پایین گوشی و سویچ ( یا همون کلید ماشین ) رو برداشتم و رفتم پایین سوار ماشین شدم ( عکس ماشین هم بعداً میزارم)
و راه افتادم داشت
ویو سر کلاس
نامجون: کتاب های ریاضی رو جمع کنیم می خوام امتحان رو شروع کنم ( یکمی سرد) برگه های ریاضی رو پخش کردم
نامجون: شروع کنید
همه بچه مشغول امتحان بودم و.......
.
.
.
.
.
.
بیا پایین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خماری🤣🤣🤣 تا پارت بعد بای بای👋🏻👋🏻🤣🤣🤣
ویو ا/ت
امروز امتحان داشتیم اونم امتحان ریاضی ، سلام من ا/ت هستم من داخل دانشگاه درس میخونم و سال بعد هم بخونم کامل دانشگاه رو سپری کردم واقعا خسته بودم یه روز خسته کننده ی دیگه از معلم ریاضیم خیلی می ترسم اون واقعاً خیلی عجیبه رفتم داخل کافه ی دانشگاه همون روی صندلی نشستم تا هانا اومد و باهم یه شیر کاکائو ی گرم سفارش دادیم و رفتیم سر کلاس داشتم با هانا حرف میزدم که یه دفعی کلاس داخل سکوت فرو رفت متوجه استاد نامجون اومده
ویو نامجون
یه روز خسته کننده ی دیگه رفتم پایین برای خودم یه قهوه درست کردم و اومدم نشستم روی کاناپه و شروع کردم به خوردن و کتاب خواندن که به دفعی گوشیم زنگ خورد شوگا هیونگ بود کتاب رو گذاشتم کنار و به تلفن جواب دادم
نامجون: الو؟
یونگی: سلام نامجون هیونگ خوبی؟
نامجون: سلام هیونگ ممنون من خوبم تو خوبی؟
یونگی : ممنون عالیییییییییی راستی هیونگ بعد دانشگاه کارت که تموم شد بیا کارگاه
نامجون: باشه اوکی
یونگی : باشه هیونگ کاری نداری؟
نامجون: نه ممنون هیونگ من کاری ندارم تو کاری نداری؟
یونگی: نه هیونگ ممنون خدافظ
نامجون : خدافظ
ساعت رو چک کردم ساعت ۶:۴۵ دقیقه بود بلند شدم رفتم اتاقم یه لباس لش پوشیدم ( عکسش رو می زارم عکس لباس ا/ت هم می زارم) کتاب های ریاضی رو برداشتم به همراه پرونده ها رو هم بر داشتم از پله ها رفتم پایین گوشی و سویچ ( یا همون کلید ماشین ) رو برداشتم و رفتم پایین سوار ماشین شدم ( عکس ماشین هم بعداً میزارم)
و راه افتادم داشت
ویو سر کلاس
نامجون: کتاب های ریاضی رو جمع کنیم می خوام امتحان رو شروع کنم ( یکمی سرد) برگه های ریاضی رو پخش کردم
نامجون: شروع کنید
همه بچه مشغول امتحان بودم و.......
.
.
.
.
.
.
بیا پایین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خماری🤣🤣🤣 تا پارت بعد بای بای👋🏻👋🏻🤣🤣🤣
- ۱۴.۲k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط