گل های بالشتم پژمرده شده اند.. از ابیاری هرشب که بگذریم..
گل های بالشتم پژمرده شده اند.. از ابیاری هرشب که بگذریم... ابه شور جان شیرینشان را گرفته.... نمیدانم این شوری چ حکمتی دارد که چشمانم را جلا میبخشد... و خوب بعضی ها میگویند چشمانت بارانی که باشد زیبا تراست... نمیدانم راست میگویند؟؟؟
این روز ها هیچ چیز نمیدانم!
ذهنم ظرفیت دانستن چیز جدیدی را ندارد... بقول این بچه مدرسه ای ها نمیکشد!!
دلم یک خواب عمیق میخواهد... که چهار پنج روز بخوابم و طی شود ساعت هایی که خودم را گم کرده ام....
نمیدانم چطور باید تعریف کنم این خود گم کردگی را!!! فقط حالم خوب نیست! قدم زدن در خیابان های بی سر و ته بی تو*کافه رفتن های تنهایی*خندیدن با صدای بلند که صدای قلبم درصدایم گم شود*مهمانی رفتن های بی جهت خانه ی دوستان و اشنایان راستش ترفند های خوبی نبودند... یعنی اینکه ترفند های کارآمدی نبودند....
میدانی دلم میخواهد یک کسی باشم که زورم بتو برسد! مثلا وقتی میگویم نرو.... نروی! و من احساسه خوشه پیروزی داشته باشم....
دلم میخواهد تورا در زندان وجودم باندازم و صدقفل درش بزنم و بگویم این بااار نه! یک نه قاطعانه... و چمیدانم از آن نه هایی که قبول میشود...
میخواهم بدانی این نبودن ها فقط یک نبودنه ساده نیستند... این ها عمر مایند که میگذرند... و هرروز پیر میشویم بی هم... میخواهم بدانی در نبودت هیچ ترفندی سازنده ای وجود ندارد... هیچ چیز اندازه ی نبودنه تو نمیشود... نمیدانم سایه ی تو بزرگ است یا تنهایی بی تو؟؟؟ اما خوب هرطور هم که فکر کنی اینها هردویش یکیست...!!! سایه ات وتنهایی ام بزرگ اند.....و من در این بزرگی گمم...
##دختر افتاب##
این روز ها هیچ چیز نمیدانم!
ذهنم ظرفیت دانستن چیز جدیدی را ندارد... بقول این بچه مدرسه ای ها نمیکشد!!
دلم یک خواب عمیق میخواهد... که چهار پنج روز بخوابم و طی شود ساعت هایی که خودم را گم کرده ام....
نمیدانم چطور باید تعریف کنم این خود گم کردگی را!!! فقط حالم خوب نیست! قدم زدن در خیابان های بی سر و ته بی تو*کافه رفتن های تنهایی*خندیدن با صدای بلند که صدای قلبم درصدایم گم شود*مهمانی رفتن های بی جهت خانه ی دوستان و اشنایان راستش ترفند های خوبی نبودند... یعنی اینکه ترفند های کارآمدی نبودند....
میدانی دلم میخواهد یک کسی باشم که زورم بتو برسد! مثلا وقتی میگویم نرو.... نروی! و من احساسه خوشه پیروزی داشته باشم....
دلم میخواهد تورا در زندان وجودم باندازم و صدقفل درش بزنم و بگویم این بااار نه! یک نه قاطعانه... و چمیدانم از آن نه هایی که قبول میشود...
میخواهم بدانی این نبودن ها فقط یک نبودنه ساده نیستند... این ها عمر مایند که میگذرند... و هرروز پیر میشویم بی هم... میخواهم بدانی در نبودت هیچ ترفندی سازنده ای وجود ندارد... هیچ چیز اندازه ی نبودنه تو نمیشود... نمیدانم سایه ی تو بزرگ است یا تنهایی بی تو؟؟؟ اما خوب هرطور هم که فکر کنی اینها هردویش یکیست...!!! سایه ات وتنهایی ام بزرگ اند.....و من در این بزرگی گمم...
##دختر افتاب##
- ۴.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط