اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
پارت ۱۵
(از زبان راوی )
لیلی و انیا در کنار هم و به دنبال آن فرد نقاب دار راه میرفتند ، دست هاشون با دستبند بهم بسته شده بود و با وجود نگهبانان زیادی که در اطرافشون حضور داشتند ، فرار غیر ممکن شده بود .
بنابراین ، حتی شده به ناچار ، مجبور بودند این وضعیت را تحمل کنند .
اما همه اش هم بد نبود ، جدا از انیا که از ترس حتی نفسش هم بالا نمیومد ، لیلی داشت چیز های جدیدی را متوجه میشد .
لیلی فهمیده بود که تمام رنگ های این دنیا فقط در مشکی ، سفید و قرمز خلاصه نمیشوند ، چرا ؟
چون جایی که ازش رد میشدن دیوار هایی به رنگ زرد داشت ، حتی در راه هم چند نفر انگشت شماری را دیده بودند که لباس های رنگی بر تن داشتند ، که به احتمال زیاد از اشراف زاده ها بودند .
لیلی به همراه انیا ، به دنبال فرد نقاب دار وارد یک اتاق شدند .
اتاق تقریبا ۲۴ متری بود و با نور شمع و فانوس روشن شده بود ، اما از اونجایی که فانوس ها و شمع های زیادی در اتاق بودند ، اتاق روشنایی زیادی داشت ؛
دیوار ها زرد و طلایی بودند .
در اتاق چند تا صندلی وجود داشت اما فرد نقاب دار با خشونت کامل لیلی و انیا رو روی زمین پرت کرد ، اوناهم با ناچار همونجا روی زمین نشستند و منتظر ماندند تا ببینن چه اتفاقی قراره براشون بیوفته .
و اما از سوی دیگر داستان ، جولیت پرونده را خوانده بود و یسری چیز ها را به خاطر سپرده بود ، اون خیلی خوشحال بود ، چون هر فرد بیگانه ای که از دنیای دیگر به اینجا بیاید بلافاصله کشته میشود .
واسه همین هم جولیت تا به الان اونا رو فقط از دور دیده بود ؛
با رسیدن به مقصد مورد نظر ، جولیت روی تمام خوشحالی ، ذوق و اشتیاق فراوانش ، نقاب جدیت گذاشت و با گام هایی محکم و مطمئن ، به داخل اتاق رفت .
ادامه دارد ......
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و توی کامنتا نظرتو بگو 💫
پارت ۱۵
(از زبان راوی )
لیلی و انیا در کنار هم و به دنبال آن فرد نقاب دار راه میرفتند ، دست هاشون با دستبند بهم بسته شده بود و با وجود نگهبانان زیادی که در اطرافشون حضور داشتند ، فرار غیر ممکن شده بود .
بنابراین ، حتی شده به ناچار ، مجبور بودند این وضعیت را تحمل کنند .
اما همه اش هم بد نبود ، جدا از انیا که از ترس حتی نفسش هم بالا نمیومد ، لیلی داشت چیز های جدیدی را متوجه میشد .
لیلی فهمیده بود که تمام رنگ های این دنیا فقط در مشکی ، سفید و قرمز خلاصه نمیشوند ، چرا ؟
چون جایی که ازش رد میشدن دیوار هایی به رنگ زرد داشت ، حتی در راه هم چند نفر انگشت شماری را دیده بودند که لباس های رنگی بر تن داشتند ، که به احتمال زیاد از اشراف زاده ها بودند .
لیلی به همراه انیا ، به دنبال فرد نقاب دار وارد یک اتاق شدند .
اتاق تقریبا ۲۴ متری بود و با نور شمع و فانوس روشن شده بود ، اما از اونجایی که فانوس ها و شمع های زیادی در اتاق بودند ، اتاق روشنایی زیادی داشت ؛
دیوار ها زرد و طلایی بودند .
در اتاق چند تا صندلی وجود داشت اما فرد نقاب دار با خشونت کامل لیلی و انیا رو روی زمین پرت کرد ، اوناهم با ناچار همونجا روی زمین نشستند و منتظر ماندند تا ببینن چه اتفاقی قراره براشون بیوفته .
و اما از سوی دیگر داستان ، جولیت پرونده را خوانده بود و یسری چیز ها را به خاطر سپرده بود ، اون خیلی خوشحال بود ، چون هر فرد بیگانه ای که از دنیای دیگر به اینجا بیاید بلافاصله کشته میشود .
واسه همین هم جولیت تا به الان اونا رو فقط از دور دیده بود ؛
با رسیدن به مقصد مورد نظر ، جولیت روی تمام خوشحالی ، ذوق و اشتیاق فراوانش ، نقاب جدیت گذاشت و با گام هایی محکم و مطمئن ، به داخل اتاق رفت .
ادامه دارد ......
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و توی کامنتا نظرتو بگو 💫
- ۴۳۵
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط