اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
پارت ۱۴
( مکان : قصر پادشاه ، از زبان ادوارد )
که ناگهان در با شتاب باز شد ، کوچکترین دختر پادشاه ، سرکش ترین فرزند پادشاه ، در رو با لگد باز کرده بود و به داخل اومده بود .
اسمش جولیته
اوه ، فکر کنم اون دیگه الان دور و برای ۲۴ سالشه .
اما هنوزم اخلاق و رفتارش عوض نشده ؛
اون خیلی راجب اونیکی دنیا کنجکاوه ، و این موضوع رو فقط افراد انگشت شماری میدونن ؛
سالها پیش ، زمانی که اون نوجوانی بیش نبود ، در مورد علاقه و کنجکاو بودنش در مورد دنیای دیگر ، به پدرش یعنی پادشاه گفت .
و زمانی که با مخالفت اون مواجه شد ، تبدیل شد به یه دختر لجباز ، یه دنده ، سرکش و با همه بد اخلاق .
اما بازهم هیچکس جرات نداشت بهش چیزی بگه ، بهرحال اون ماهر ترین جنگجو و شمشیر زن این پادشاهیه ؛
( از زبان راوی )
جولیت ، با گام هایی محکم به سمت میز پدرش رفت و با لحن طلبکارانه ای لب زد :
( علامت جولیت " - " )
- بخاطر تو مجبور شدم برنامه هامو ول کنم و بیام اینجا چون گفتی کار مهمی باهام داری ، چیکارم داشتی ؟؟
پادشاه در جواب گفت :
( علامت پادشاه " + " )
+ شرمنده جولی ، اما واقعا کار مهمی داشتم ؛
چند تا مجرم رو به تازگی دستگیر کردیم ، ازت میخوام بری و بازجویی شون کنی ، من فعلا سرم شلوغه
( جولی همون جولیته اما این مخفف اسمشه )
جولی با گستاخی و لحن کلافه ای لب زد :
- اونوقت میشه بگی این کاری که میکنی چیه که انقدر مهمه ؟؟
+ به تازگی داخل یکی از شهر هایی که اومدنی ازشون رد میشدم یه قتل رخ داده ؛ قاتل جسد مقتول رو همینطور کنار دیوار ول کرده و رفته ، دارم راجبش تحقیق میکنم .
( این همون جسدیه که لیلی اولای داستان دید )
- اوه ، باشهه
+ خوبه ، ویکتور ( دستیار شخصی و فرد مورد اعتماد پادشاه ) دم در ایستاده ، اون تو رو تا اونجا راهنمایی میکنه .
ویکتور ، جولیت رو تا مکانی که مجرم ها در اون قرار داشتن ، راهنمایی کرد .
در طول راه ، یک پرونده که شامل اطلاعات بدست اومده از مجرم ها و جرمی که که اونا مرتکب شدن ، به جولیت دادن تا بخونه و برای بازجویی اماده بشه ؛
همه چیز عادی بود تا زمانی که جولی از خوندن پرونده فهمیده بود که اون دو نفر از دنیای دیگه میان ، اون از خوشحالی توی پوست خودش نمی گنجید .
ادامه دارد .........
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و نظرتو داخل کامنتا بهم بگو 💫
پارت ۱۴
( مکان : قصر پادشاه ، از زبان ادوارد )
که ناگهان در با شتاب باز شد ، کوچکترین دختر پادشاه ، سرکش ترین فرزند پادشاه ، در رو با لگد باز کرده بود و به داخل اومده بود .
اسمش جولیته
اوه ، فکر کنم اون دیگه الان دور و برای ۲۴ سالشه .
اما هنوزم اخلاق و رفتارش عوض نشده ؛
اون خیلی راجب اونیکی دنیا کنجکاوه ، و این موضوع رو فقط افراد انگشت شماری میدونن ؛
سالها پیش ، زمانی که اون نوجوانی بیش نبود ، در مورد علاقه و کنجکاو بودنش در مورد دنیای دیگر ، به پدرش یعنی پادشاه گفت .
و زمانی که با مخالفت اون مواجه شد ، تبدیل شد به یه دختر لجباز ، یه دنده ، سرکش و با همه بد اخلاق .
اما بازهم هیچکس جرات نداشت بهش چیزی بگه ، بهرحال اون ماهر ترین جنگجو و شمشیر زن این پادشاهیه ؛
( از زبان راوی )
جولیت ، با گام هایی محکم به سمت میز پدرش رفت و با لحن طلبکارانه ای لب زد :
( علامت جولیت " - " )
- بخاطر تو مجبور شدم برنامه هامو ول کنم و بیام اینجا چون گفتی کار مهمی باهام داری ، چیکارم داشتی ؟؟
پادشاه در جواب گفت :
( علامت پادشاه " + " )
+ شرمنده جولی ، اما واقعا کار مهمی داشتم ؛
چند تا مجرم رو به تازگی دستگیر کردیم ، ازت میخوام بری و بازجویی شون کنی ، من فعلا سرم شلوغه
( جولی همون جولیته اما این مخفف اسمشه )
جولی با گستاخی و لحن کلافه ای لب زد :
- اونوقت میشه بگی این کاری که میکنی چیه که انقدر مهمه ؟؟
+ به تازگی داخل یکی از شهر هایی که اومدنی ازشون رد میشدم یه قتل رخ داده ؛ قاتل جسد مقتول رو همینطور کنار دیوار ول کرده و رفته ، دارم راجبش تحقیق میکنم .
( این همون جسدیه که لیلی اولای داستان دید )
- اوه ، باشهه
+ خوبه ، ویکتور ( دستیار شخصی و فرد مورد اعتماد پادشاه ) دم در ایستاده ، اون تو رو تا اونجا راهنمایی میکنه .
ویکتور ، جولیت رو تا مکانی که مجرم ها در اون قرار داشتن ، راهنمایی کرد .
در طول راه ، یک پرونده که شامل اطلاعات بدست اومده از مجرم ها و جرمی که که اونا مرتکب شدن ، به جولیت دادن تا بخونه و برای بازجویی اماده بشه ؛
همه چیز عادی بود تا زمانی که جولی از خوندن پرونده فهمیده بود که اون دو نفر از دنیای دیگه میان ، اون از خوشحالی توی پوست خودش نمی گنجید .
ادامه دارد .........
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و نظرتو داخل کامنتا بهم بگو 💫
- ۴۰۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط