{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادمه هشت سالم بود

یادمه هشت سالم بود…
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت، مارو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم. وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن…
ولی من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن، واسه همین تو صف موندم ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود…
الان پنجاه سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد.
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزارو زیر پا میزارن از بیسکویتای تو دستشون لذت میبرن…
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟ اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند؟!؟!
#پرویز_پرستویی” 🌸 🌿
دیدگاه ها (۲)

زل زده بودم به یک مرد اروپایی و با خودم می گفتم چه خوش تیپ!ن...

مــگه داریــم#شــــنبه به این خــــــوبــی?!!!😻 😘

#لنگی_از_غار_بیرون_اومده😹 😂 😹 😕 💙 💙 👑

#فــرقــ است مـیان غــیـرتــ و ادعـآی غــیــرتــ#💙 💙 💙 💙 😻 ...

رمان جیمین ( سایه عشق) 🍁Shadow of Love{ part 5}🧸ویو داخل خون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط