پارت بیست و ششم
#پارت بیست و ششم....
با حرف حوریه خانم در آشپز خونه خشکم زد ....
حوریه خانم: دختر آقا کارن گفتن که تا کف کل خونه رو تمیز نکنی حق خوردن نهار رو نداری....
آخه من چه گناهی کردم خدا که این کارن دوونه رو انداختی تو زندگیم ....من لاغر جون دارم که زمین کل این خونه رو بسابم......اخه خدا من گشنمه ....😭 😭 😭 ....
حوریه خانم : دختر برو سریع کارت رو بکن می دونم خسته ای ولی چه کنم من برات...کاری از دستم بر نمیاد....
منم لبخند کم جونی زدم و گفتم :
نه بابا شما واسه چی ناراحتید اونی که باید باشه نیست ......ولش اینم سرنوشت منه دیگه.....من رفتم سریع به کارم برسم بعدم به غذا ....راستی واسم نگهداری ها حوریه خانم.....
حوریه خانم گفت: حتما دخترم برو عزیزکم.....
اومدم برم که همین که برگشتم خوردم به یه دیوار... آخخخخخ.......وا من همین الان از اینجا دیوار نداشت که ....
جلل خالق همه چیزشون عجیبه....
همین طوری داشتم واسه خودم قورقور میکردم که یه صدای ای که شیطنت توش موج میزد ...گفت:
هی خانمی جات خوبه .....نمیخوای بیای بیرون از بغل من...البته میدونم سخته ولی چه کنم که من الان گشنمه....
وای خدا سریع خودم رو عقب کشیدم و گفتم :
هی آقا حواست کجاست زدی صورتم رو صاف کردی....چه اعتماد به سقفی هم داری که خواست بیاد بغل تو...والا.. سرم رو اوردم بالا تو صورتش نگاه کردم که دیدم هاج و واج زل زده به من ........وا بچه مردم هنگ کرد ....خخخخخخ....
دستم رو جلو صورتش تکون دادم که انگار به خودش اومد ..
گفت: تو دختر تو خونه ی ما چه کار میکنی ....چه زبونی هم داره ....
-هی آقا باید از تو اجازه می گرفتم اینجا باشم بعدم به تو چه من چه زبونی دارم هان...
پسره گفت : ببخشید اینجا خونه منه ها .....
بعد روش رو کرد سمت حوریه خانم ادامه داد...
حوریه جونی شما که اخلاق گند آقا کارنو میشناسی میدونی چه گند اخلاقیه این داداش ما چرا این دخترو اوردی اینجا....
حوریه خانم سریع گفت:
چی میگی آقا جان چه کار به پسرم داری اخلاق به این خوبی داره مگه چشه پسرم.....بعدم این دختر رو خودش اورده...
پسره : وا چه طوری ممکنه اون دختری رو به این خونه راه بده ...مگه داریم اصلا...باورم نمیشه...اون که سایه دخترا رو با تیر می زنه...
-وا واسه چی باورت نمی شه خوب مگه جرم کرده....
پسره : والا حالا اگه من بودم سرم رو بیخ تا بیخ بریده بود آقا....ولی می بینی حوریه جونی خودش اشکال نداره ...
حالا ببینم شما اسمت چیه چش قشنگه....
-هووووو...تو واسه چی یهو پسر خاله میشی....به تو چه اسمم چیه......
پسره : هو تو کلات دختره زبون دراز مگه دروغ میگم چشمات خوشگله دیگه حال ما نمی تونیم اسم این فرشته که تو خونمون نازل شده رو بدونیم....😉
-نه واسه چی باید بدونی... مگه تو کی هستی..
اومد جواب بده که......
نظر لطفا.....😍
با حرف حوریه خانم در آشپز خونه خشکم زد ....
حوریه خانم: دختر آقا کارن گفتن که تا کف کل خونه رو تمیز نکنی حق خوردن نهار رو نداری....
آخه من چه گناهی کردم خدا که این کارن دوونه رو انداختی تو زندگیم ....من لاغر جون دارم که زمین کل این خونه رو بسابم......اخه خدا من گشنمه ....😭 😭 😭 ....
حوریه خانم : دختر برو سریع کارت رو بکن می دونم خسته ای ولی چه کنم من برات...کاری از دستم بر نمیاد....
منم لبخند کم جونی زدم و گفتم :
نه بابا شما واسه چی ناراحتید اونی که باید باشه نیست ......ولش اینم سرنوشت منه دیگه.....من رفتم سریع به کارم برسم بعدم به غذا ....راستی واسم نگهداری ها حوریه خانم.....
حوریه خانم گفت: حتما دخترم برو عزیزکم.....
اومدم برم که همین که برگشتم خوردم به یه دیوار... آخخخخخ.......وا من همین الان از اینجا دیوار نداشت که ....
جلل خالق همه چیزشون عجیبه....
همین طوری داشتم واسه خودم قورقور میکردم که یه صدای ای که شیطنت توش موج میزد ...گفت:
هی خانمی جات خوبه .....نمیخوای بیای بیرون از بغل من...البته میدونم سخته ولی چه کنم که من الان گشنمه....
وای خدا سریع خودم رو عقب کشیدم و گفتم :
هی آقا حواست کجاست زدی صورتم رو صاف کردی....چه اعتماد به سقفی هم داری که خواست بیاد بغل تو...والا.. سرم رو اوردم بالا تو صورتش نگاه کردم که دیدم هاج و واج زل زده به من ........وا بچه مردم هنگ کرد ....خخخخخخ....
دستم رو جلو صورتش تکون دادم که انگار به خودش اومد ..
گفت: تو دختر تو خونه ی ما چه کار میکنی ....چه زبونی هم داره ....
-هی آقا باید از تو اجازه می گرفتم اینجا باشم بعدم به تو چه من چه زبونی دارم هان...
پسره گفت : ببخشید اینجا خونه منه ها .....
بعد روش رو کرد سمت حوریه خانم ادامه داد...
حوریه جونی شما که اخلاق گند آقا کارنو میشناسی میدونی چه گند اخلاقیه این داداش ما چرا این دخترو اوردی اینجا....
حوریه خانم سریع گفت:
چی میگی آقا جان چه کار به پسرم داری اخلاق به این خوبی داره مگه چشه پسرم.....بعدم این دختر رو خودش اورده...
پسره : وا چه طوری ممکنه اون دختری رو به این خونه راه بده ...مگه داریم اصلا...باورم نمیشه...اون که سایه دخترا رو با تیر می زنه...
-وا واسه چی باورت نمی شه خوب مگه جرم کرده....
پسره : والا حالا اگه من بودم سرم رو بیخ تا بیخ بریده بود آقا....ولی می بینی حوریه جونی خودش اشکال نداره ...
حالا ببینم شما اسمت چیه چش قشنگه....
-هووووو...تو واسه چی یهو پسر خاله میشی....به تو چه اسمم چیه......
پسره : هو تو کلات دختره زبون دراز مگه دروغ میگم چشمات خوشگله دیگه حال ما نمی تونیم اسم این فرشته که تو خونمون نازل شده رو بدونیم....😉
-نه واسه چی باید بدونی... مگه تو کی هستی..
اومد جواب بده که......
نظر لطفا.....😍
- ۱۰.۸k
- ۱۰ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط