part
part.7.
*+..نه ولی فک کنم باباییی خیلی خورده ..
-..من چی خوردم..
سه جو گفت ..اها پس بابایی تویی..
+.. پس دوس داری ددی من اوو جون باشه جونگ کوک از اون عضله ای تره ..
تهیونگ گفت عضله هاشو دیدی..
+..نهههه چی میگی تو ولی از زیر لباسشم معلومه..
-.. انقدر هواست بهم هست که دقت کردی.. +..اینو نباید کسی بگه که همش لباسای چسب می پوشه..
سه هو گفت.. از کی تاحالا انقدر باهم صمیمی شدین که باهم بحث میکنین..
-..می خواستیم ببینیم فضولش کیه..
+.. بابایی چرا با دوستم این جوری صحبت می کنی..
-..وا لا ما نفهمیدیم شما دوستین یا دشمن ..
تهیونگ گفت..بچه ها نظرتون چیه ما از اتاق بریم شاممونو بخوریم اینا دعواهاشونو بکنن.. همه رفتن تهیونگ که اخر رفت به جونگ کوک چشمک زد اونجا فهمیدم ک یه چیزی هست که من نمی دونم .ما دوتا بودیم
-..چراانقدر ضایع بازی در اوردی ..
+.. اول تو بگو..
- ..چرامن باید اول بگم اگه سه جو می گفت چیو خوردی چی می گفتم بازم خوبه نخوردمت
+.. مگه من گفتم منو خوردی یا چیزی که من دارمو خوردی..
-.. باید می خوردم که این جوری به بزرگ ترت حرف نزنی ..
+..نه شوخیشم خوب نیست اصلا چرا برات مهمه که من زخمی شدم چرا باید برات خوردنی باشم تازه با این کارات منو مجبور می کنی بهت بگم بابایی اصلا تا حالا فکر کردی چرا بهت می گم بابایی نمی فهمی که این یه خطیه که من کشیدم بگو چراین کاراتو میکنی چرا تهیونگ هر وقت باهامی بهت چشمک میزنه چرا لال شدی ها چرا چرا چرا بگو جونگکوک بگو
- ..من من ...
+.. تو چی..
-..دوست دارم..
ماتم برد می خواستم بگم منم دوست دارم ولی کارای بابام مانعم شد و+..اقا جوون الان جدی هستید ببخشیدا ولی من باید چی کار کنم اها من باید ذوق کنم بگم منم دوستت دارم ولی نمی گم چون هرچی هستم دوروغ گو نیستم احترام خودتو نگه دار ..
اومدم بیرون نمی دونم چرا با اینکه من بودم دلشو شکستم خودمم گریم گرفت
&انگار دنیا برام سیاه شد کاش اونم یکم درکم میکرد نکنه خیلی زود بود واسه گفتن دوست داشتن بهش حالا باخودش فکر میکنه من هرکسی رو که سر دو روز ببینم بهش میگم دوست دارم و...کلی از این فکرا تو سرم بود که داشتن منو دیوونه میکردن که یهو تهیونگ اومد گفت ..چی شد پسرم کارتو تموم کردی نمی خوای بیای شام بخوری..
-.. الان حوصله ندارم میشه تنهام بزاری تهیونگ گفت ..جونگ کوک چته تو خوبی مگه بهت چی گفت..
-.. تهیونگ بهش گفتم دوست دارم اما اما اون ..
ازبان تهیونگ
یکدفعه اشکاش ریخت از گریش داشت گریم می گرفت اون شامم نخورده بود
*+..نه ولی فک کنم باباییی خیلی خورده ..
-..من چی خوردم..
سه جو گفت ..اها پس بابایی تویی..
+.. پس دوس داری ددی من اوو جون باشه جونگ کوک از اون عضله ای تره ..
تهیونگ گفت عضله هاشو دیدی..
+..نهههه چی میگی تو ولی از زیر لباسشم معلومه..
-.. انقدر هواست بهم هست که دقت کردی.. +..اینو نباید کسی بگه که همش لباسای چسب می پوشه..
سه هو گفت.. از کی تاحالا انقدر باهم صمیمی شدین که باهم بحث میکنین..
-..می خواستیم ببینیم فضولش کیه..
+.. بابایی چرا با دوستم این جوری صحبت می کنی..
-..وا لا ما نفهمیدیم شما دوستین یا دشمن ..
تهیونگ گفت..بچه ها نظرتون چیه ما از اتاق بریم شاممونو بخوریم اینا دعواهاشونو بکنن.. همه رفتن تهیونگ که اخر رفت به جونگ کوک چشمک زد اونجا فهمیدم ک یه چیزی هست که من نمی دونم .ما دوتا بودیم
-..چراانقدر ضایع بازی در اوردی ..
+.. اول تو بگو..
- ..چرامن باید اول بگم اگه سه جو می گفت چیو خوردی چی می گفتم بازم خوبه نخوردمت
+.. مگه من گفتم منو خوردی یا چیزی که من دارمو خوردی..
-.. باید می خوردم که این جوری به بزرگ ترت حرف نزنی ..
+..نه شوخیشم خوب نیست اصلا چرا برات مهمه که من زخمی شدم چرا باید برات خوردنی باشم تازه با این کارات منو مجبور می کنی بهت بگم بابایی اصلا تا حالا فکر کردی چرا بهت می گم بابایی نمی فهمی که این یه خطیه که من کشیدم بگو چراین کاراتو میکنی چرا تهیونگ هر وقت باهامی بهت چشمک میزنه چرا لال شدی ها چرا چرا چرا بگو جونگکوک بگو
- ..من من ...
+.. تو چی..
-..دوست دارم..
ماتم برد می خواستم بگم منم دوست دارم ولی کارای بابام مانعم شد و+..اقا جوون الان جدی هستید ببخشیدا ولی من باید چی کار کنم اها من باید ذوق کنم بگم منم دوستت دارم ولی نمی گم چون هرچی هستم دوروغ گو نیستم احترام خودتو نگه دار ..
اومدم بیرون نمی دونم چرا با اینکه من بودم دلشو شکستم خودمم گریم گرفت
&انگار دنیا برام سیاه شد کاش اونم یکم درکم میکرد نکنه خیلی زود بود واسه گفتن دوست داشتن بهش حالا باخودش فکر میکنه من هرکسی رو که سر دو روز ببینم بهش میگم دوست دارم و...کلی از این فکرا تو سرم بود که داشتن منو دیوونه میکردن که یهو تهیونگ اومد گفت ..چی شد پسرم کارتو تموم کردی نمی خوای بیای شام بخوری..
-.. الان حوصله ندارم میشه تنهام بزاری تهیونگ گفت ..جونگ کوک چته تو خوبی مگه بهت چی گفت..
-.. تهیونگ بهش گفتم دوست دارم اما اما اون ..
ازبان تهیونگ
یکدفعه اشکاش ریخت از گریش داشت گریم می گرفت اون شامم نخورده بود
- ۱۱۱
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط