{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌‌‌

" فیکشن cry or devil پارت ۱ "



توی راهروی مدرسه قدم میزدم ، تکه ای نبود که تا به حال بهم ننداخته باشند !
_چطوری لال ‌بچه؟
_زبونتو موش خورده نینی ؟
_ خرگوش کوچولو بگو بابا عمو بشنوه !
برای بار هزارم توی این سال خودم و مدیر مدرسه ی قبلم رو به باد فوش بستم . خودم رو فوش دادم چون انقدر زود نداشتم که از پس این پولدار های عوضی بر بیام و مدیرمون رو چون من رو به این خراب شده فرستاده بود !
آخه بمیری مرد !
من رو چه به مدرسه ی پولدار ها !؟
اَه! سعی کردم بی توجه به حرفاشون به سمت کلاسم برم ،به صندلیی که آخر کلاس بود نگاه کردم . به سمت صندلی رفتم و اصلا از چرت و پرت هایی که روش نوشته شده بود شکه نشدم .دیگه عادت کرده بودم. کاش بابام قبول نمیکرد و من رو به اینجا نمیفرستاد .من همون مدرسه ی ویژه با شاگرد های خول و چلش رو بیشتر دوست داشتم . اشتباه نکنید ، من روانی نیستم .من فقط یک پسر دبیرستانی ام که از شانس بدش از بدو تولد نمیتونه حرف بزنه . درست فهمیدید ....من لالم !
تا همین پارسال به مدرسه ای که مخصوص اینجور آدم هاست میرفتم اما نمیدونم سنگ بود یا پاره آجر که خورد تو سر مدیرمون و به خانواده ام گفت که من رو به مدرسه ی هاوون که یکی از برترین مدارس کشوره ببرند . گفت از اونجا برام بورسه اومده و گفتند که تمام خرج تحصیلم رو توی این دو سال ميدند.
لعنتیا !!
ابن پیشنهاد برای خانواده ی ما که وضع مالیمون متوسط بود مثل پیدا کردن گنج بود . اونها بدون توجه به اعتراضات من که همشون رو با حرکات صورتم انجام می‌دادم . من رو توی این مدرسه ثبت نام کردند . درسته که درسم خیلی خوب بود اما نمیدونستم چرا یک مدرسه که مخصوص پولدار هاست منی که لال هستم رو پذیرفته !
لعنت به همشون ! از هیمن رفتار ها میترسیدم که نمیخاستم بیام به این مدرسه. نه اینکه سوسول باشم و نمیتونم از خودم مراقبت کنم . نه ! تو اون مدرسه و یا توی راه خونه هر کسی میخواست اذیتم کنه حسابش رو میرسیدم ولی اینجا نمیتونم . اینا همشون خرمایه اند و با یه اشاره کل خاندانم رو زیر پاشون له می کنند ! البته این جور که شنیدم اینایی که سر به سرم میزارند هیچ عددی نیستند. یکی هست که همه ازش حساب می برند . همکلاسیم میگن خوش شانسم که تا الان گیرش نیفتادم چون ملاقات کردن با اون بدترین اتفاقی که میتونه برای یک بچه از قشر مرفه نیست بیفته . خب خدا رو شکر می کنم که حداقل اون سراغم نیومده .
_جونگ کوکاااا
سرم رو بلند کردم و با پسری که از نظر سنی دو سال ازم بزرگتره بود اما از نظر جسمی خیلی کوچولو بود چشم تو چشم شدم . پارک جیمین تنها دوست من توی این مدرسه که خیلی اتفاقی زبون اشاره هم بلده.
با دیدنش خیلی خوشحال شدم و دستم رو براش تکون دادم ، کنارم ایستاد: حال خرگوشک ما چطوره ؟
لبخندی زدم و با اشاره گفتم من خوبم تو چطوری ؟


.........
دیدگاه ها (۰)

* پدر خانواده‌ای که در کنسرت بالتیمور حضور داشت، اتفاقی جیمی...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

آپدیت ویورس هوبی:🐿💌🐿: آرمی!! تازه فهمیدم که ما یه جایزه‌ی خی...

سلام به همگی خوب هستین امیدوارم خوب باشین خوب بچه ها من این ...

وای من این ادیت رو دو سال پیش توی پیج قبلیم که قبلاً تبلت دا...

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰: خب، اینطوری روزهام رو می‌گذرونم... به لطف شما دار...

سلام بچه هامیخواستم فقط بگم که...درس خوندن تنها راه موفقیت ن...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط