پست 6
پست 6
ساعت نزدیک 4 صبح بود که از خواب بیدار شد. پیشانی اش را نوازش کرد، داغِ داغ بود؛ مانند کورۀ آتش! اما این مانع آن نمی شد که نماز جماعت صبحش را از دست بدهد. لباس مناسبی پوشید و وارد حیاط شد؛ هوای خنک خرمشهر در 4 صبح قابل مقایسه با هیچ چیز نبود. نفس عمیق و طولانی ای کشید و سعی کرد تمام این هوا را در ریه اش ذخیره کند.
آستین های لباس قهوه ای اش را بالا زد و به طرف حوض رفت؛ به انعکاس چهره خودش در آب لبخند عمیق و پر دردی زد و فرو کردن دست راستش در آن، مقداری آب را روی صورتش ریخت. با شنیدن صدای موذن، سریع تر به وضو گرفتنش ادامه داد.
به دوچرخه دوران بچگی اش که از 17 سالگی دیگر به آن دست نزده بود، خیره شد.
دستش را جلوی دهانش گذاشت و خندید:
_به خاطر این دوچرخه، چه بیست ها که نگرفتم!
به سرعت آستین های لباسش را مرتب کرد و به طرف درب خانه رفت. هم زمان با باز شدن در، هیکل صالح نمایان شد.
با خنده از خانه خارج شد:
_چه هماهنگ!
صالح اما لبخند هم نزد:
_بریم؟
به راه افتادند؛ محسن ابرویش را بالا انداخت و با تعجب، نگاهی به صالح کرد:
_خوبی تو؟
به رفیقش توپید:
_باید خوب باشٌم؟
جوابش را نداد اما خوب می دانست ناراحتی او از چه بابت است. لحظاتی بعد، پرسید:
_راستی صالح، خبری به دستت نرسید؟
صدایش دورگه شده بود!
_چرا اتفاقا، قرار شده بعد از نماز صبح، بهمون اسلحه بدن که بریم گشت!
تعجب کرد:
_بریم گشت؟
لبش را از درون به دندان گرفت:
_آره، باید گربه رو دمِ حجله بکشیم!
محسن، عجیب نگران شده بود:
_یک وقت این دفاع های پراکنده برامان دردسر نشه.
بلافاصله جواب داد:
_فکر نکنم؛ ما هر طور شده باید اون ها رو به دور از مناطق مسکونی نگه داریم تا نیروهای کمکی از راه برسن.
چشمان مشکی اش را به صالح دوخت:
_اگه نشد چی؟
تلخ خندید:
_تو هم که مثل جاسم داری آیۀ یأس می خونی قربونت!
با حرف او، تازه به خود آمد؛ رویش را از صالح برگرداند و زیر لب چیزی نثار خود کرد:
_لال شی که این قدر از ناامیدی حرف نزنی محسن!
با هم وارد مسجد شدند؛ به طرف حاج آقا یوسفی رفتند و با هم خوش و بش کردند. بعد از اتمام نماز، همگی به صحن رفتند تا بتوانند به راحتی مهمات را تقسیم کنند. دوستان حاج آقا یوسفی و چند نفر از همکارانشان درگیر پر کردن مدارکِ مهمات بودند که امیر شادمان وارد مسجد شد.
همان طور که گردنش را تکان می داد و آواز می خواند، به صالح و محسن نزدیک شد:
_سلام سلام، من اومدم؛ با رقص و آواز اومدم.
محسن با خنده اعتراض کرد:
_هوی عامو، گردنت رو نگه دار. ترقه ساختی؟
شانه ای بالا انداخت:
_پس چی؛ خیال کردی بیکار میشینم؟
سپس ترقه ای را از جیب شلوارش درآورد و جلوی چشمان محسن و روی هوا نگه داشت:
_ها کاکو، این هم نمونه ای جهت مشاهده؛ قشنگ نگاه کن که از این ها دیگه گیرت نمیاد!
ساعت نزدیک 4 صبح بود که از خواب بیدار شد. پیشانی اش را نوازش کرد، داغِ داغ بود؛ مانند کورۀ آتش! اما این مانع آن نمی شد که نماز جماعت صبحش را از دست بدهد. لباس مناسبی پوشید و وارد حیاط شد؛ هوای خنک خرمشهر در 4 صبح قابل مقایسه با هیچ چیز نبود. نفس عمیق و طولانی ای کشید و سعی کرد تمام این هوا را در ریه اش ذخیره کند.
آستین های لباس قهوه ای اش را بالا زد و به طرف حوض رفت؛ به انعکاس چهره خودش در آب لبخند عمیق و پر دردی زد و فرو کردن دست راستش در آن، مقداری آب را روی صورتش ریخت. با شنیدن صدای موذن، سریع تر به وضو گرفتنش ادامه داد.
به دوچرخه دوران بچگی اش که از 17 سالگی دیگر به آن دست نزده بود، خیره شد.
دستش را جلوی دهانش گذاشت و خندید:
_به خاطر این دوچرخه، چه بیست ها که نگرفتم!
به سرعت آستین های لباسش را مرتب کرد و به طرف درب خانه رفت. هم زمان با باز شدن در، هیکل صالح نمایان شد.
با خنده از خانه خارج شد:
_چه هماهنگ!
صالح اما لبخند هم نزد:
_بریم؟
به راه افتادند؛ محسن ابرویش را بالا انداخت و با تعجب، نگاهی به صالح کرد:
_خوبی تو؟
به رفیقش توپید:
_باید خوب باشٌم؟
جوابش را نداد اما خوب می دانست ناراحتی او از چه بابت است. لحظاتی بعد، پرسید:
_راستی صالح، خبری به دستت نرسید؟
صدایش دورگه شده بود!
_چرا اتفاقا، قرار شده بعد از نماز صبح، بهمون اسلحه بدن که بریم گشت!
تعجب کرد:
_بریم گشت؟
لبش را از درون به دندان گرفت:
_آره، باید گربه رو دمِ حجله بکشیم!
محسن، عجیب نگران شده بود:
_یک وقت این دفاع های پراکنده برامان دردسر نشه.
بلافاصله جواب داد:
_فکر نکنم؛ ما هر طور شده باید اون ها رو به دور از مناطق مسکونی نگه داریم تا نیروهای کمکی از راه برسن.
چشمان مشکی اش را به صالح دوخت:
_اگه نشد چی؟
تلخ خندید:
_تو هم که مثل جاسم داری آیۀ یأس می خونی قربونت!
با حرف او، تازه به خود آمد؛ رویش را از صالح برگرداند و زیر لب چیزی نثار خود کرد:
_لال شی که این قدر از ناامیدی حرف نزنی محسن!
با هم وارد مسجد شدند؛ به طرف حاج آقا یوسفی رفتند و با هم خوش و بش کردند. بعد از اتمام نماز، همگی به صحن رفتند تا بتوانند به راحتی مهمات را تقسیم کنند. دوستان حاج آقا یوسفی و چند نفر از همکارانشان درگیر پر کردن مدارکِ مهمات بودند که امیر شادمان وارد مسجد شد.
همان طور که گردنش را تکان می داد و آواز می خواند، به صالح و محسن نزدیک شد:
_سلام سلام، من اومدم؛ با رقص و آواز اومدم.
محسن با خنده اعتراض کرد:
_هوی عامو، گردنت رو نگه دار. ترقه ساختی؟
شانه ای بالا انداخت:
_پس چی؛ خیال کردی بیکار میشینم؟
سپس ترقه ای را از جیب شلوارش درآورد و جلوی چشمان محسن و روی هوا نگه داشت:
_ها کاکو، این هم نمونه ای جهت مشاهده؛ قشنگ نگاه کن که از این ها دیگه گیرت نمیاد!
- ۱.۱k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط