{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهتاب قرمز

مهتاب قرمز

پارت سوم

چند روز از ازدواج نامجون و موان گذشته بود.

خانه هنوز برای موان غریبه بود. هر گوشه‌ی آن پر از چیزهایی بود که به زندگی جدیدش تعلق داشت، اما خودش هنوز احساس می‌کرد جایی میان گذشته و حال گیر افتاده.

آن روز نامجون زودتر از همیشه از خانه بیرون رفته بود.

موان در سکوت مشغول مرتب کردن اتاق بود که صدای زنگ در بلند شد.

وقتی در را باز کرد، مادر نامجون پشت در ایستاده بود.

موان کمی جا خورد، اما با احترام کنار رفت.

«سلام... خوش اومدید.»

مادر نامجون وارد شد و بدون حرف زیادی روی مبل نشست.

چند لحظه سکوت بینشان گذشت.

بعد زن آرام اما جدی گفت:
«موان، می‌خوام درباره‌ی چیزی باهات حرف بزنم.»

موان روبه‌رویش نشست.

«بله، گوش می‌کنم.»

مادر نامجون دست‌هایش را روی هم گذاشت.

«نامجون از بچگی پسر آرومی بود. بچه‌ای بود که همیشه به خانواده‌اش احترام می‌ذاشت. هیچ‌وقت باعث نگرانی ما نشد. دوران کودکی خوبی داشت، همیشه محبت دید و خانواده کنارش بودن.»

موان ساکت گوش می‌داد.

زن ادامه داد:
«برای همین من همیشه برای آینده‌ی پسرم آرزوهای زیادی داشتم. می‌خوام زندگی‌ای که داره، کامل باشه.»

موان آرام گفت:
«منم دوست دارم خوشحال باشه.»

مادر نامجون نگاهش کرد.

«پس باید بدونی که من از این ازدواج فقط اسم و ظاهرش رو نمی‌خوام. انتظار دارم این خانواده ادامه پیدا کنه.»

موان معنی حرفش را فهمید.

چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
«من تازه وارد این زندگی شدم. هنوز حتی خودم رو توی این خونه پیدا نکردم.»

لحنش آرام بود، اما پشت آن خستگی زیادی پنهان شده بود.

مادر نامجون آهی کشید.

«می‌دونم سخته. اما زندگی همیشه طبق چیزی که می‌خوایم پیش نمی‌ره.»

این جمله برای موان آشنا بود.

چون زندگی خودش هم همیشه همین‌طور بود.

از بچگی یاد گرفته بود خیلی چیزها را تحمل کند؛ اینکه کسی احساساتش را نپرسد، اینکه خودش را قوی نشان دهد، حتی وقتی درونش پر از ترس بود.

بعد از رفتن مادر نامجون، موان مدت زیادی کنار پنجره ایستاد.

به خیابان خیره شد و به این فکر کرد که چطور همه درباره‌ی آینده‌ی او تصمیم می‌گیرند، بدون اینکه بپرسند خودش چه می‌خواهد.

شب، وقتی نامجون برگشت، همان لحظه متوجه شد چیزی تغییر کرده.

کیفش را کنار گذاشت و گفت:
«مهتاب قرمز؟»

موان جواب نداد.

نامجون نزدیک‌تر آمد.

«اتفاقی افتاده؟»

موان بالاخره نگاهش کرد.

«مامانت امروز اومد.»

چهره‌ی نامجون کمی جدی شد.

«چی گفت؟»

موان چند لحظه سکوت کرد.

«فقط یادم آورد که تو این خونه، همه انتظار دارن من یه کاری انجام بدم... ولی کسی نپرسید من چی می‌خوام.»

نامجون چیزی نگفت.

برای اولین بار فهمید شاید موان بیشتر از چیزی که نشان می‌دهد، تحت فشار است.

و شاید این ازدواج فقط برای او سخت نبوده...

پایان پارت سوم
دیدگاه ها (۰)

برای نوشتن این. رمان زحمت زیادی کشیده شده بدون حمایت. راضی...

مهتاب قرمزپارت دومصدای بسته شدن درِ بزرگ خانه هنوز در گوش مو...

مهتاب قرمزپارت اولصدای آخرین مهمان‌ها کم‌کم در عمارت گم می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط