{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهتاب قرمز

مهتاب قرمز

پارت چهارم

آن شب، بعد از حرف‌های موان، سکوت سنگینی بینشان افتاد.

نامجون کنار پنجره ایستاده بود و به چراغ‌های بیرون نگاه می‌کرد. ذهنش پر از سؤال بود.

او مادرش را می‌شناخت. می‌دانست زنی است که همیشه برای آینده‌ی او برنامه داشته، اما هیچ‌وقت فکر نکرده بود که ممکن است همین نگرانی‌ها باعث فشار روی موان شود.

آرام برگشت سمت موان.

«مهتاب قرمز...»

موان نگاهش کرد.

«چی؟»

نامجون چند ثانیه مکث کرد.

«اگه حرفی اذیتت کرد، لازم نیست همیشه سکوت کنی.»

موان لبخند خیلی کوچکی زد.

«من عادت دارم.»

ابروهای نامجون کمی در هم رفت.

«به چی؟»

موان نگاهش را پایین انداخت.

«به اینکه خودم از خودم دفاع کنم.»

این جمله بیشتر از چیزی که موان فکر می‌کرد، روی نامجون اثر گذاشت.

او همیشه موان را دختری دیده بود که گاهی سرد و لجباز است، اما حالا برای اولین بار متوجه شد پشت آن رفتار، یک دلیل وجود دارد.

نامجون آرام گفت:
«اینجا لازم نیست همیشه تنها باشی.»

موان چیزی نگفت.

شاید چون نمی‌دانست باید باور کند یا نه.

روزهای بعد، زندگی آن‌ها کم‌کم شکل عجیبی پیدا کرد.

آن‌ها هنوز خیلی با هم فاصله داشتند.

گاهی سر کوچک‌ترین چیزها بحث می‌کردند.

مثلاً یک روز موان بدون اینکه به نامجون خبر بدهد، تا دیر وقت بیرون ماند.

وقتی برگشت، نامجون جلوی در منتظرش بود.

با نگرانی گفت:
«می‌دونی ساعت چنده؟»

موان اخم کرد.
«من بچه نیستم که گزارش بدم کجام.»

نامجون هم کمی ناراحت شد.
«من نگفتم بچه‌ای. فقط نگران شدم.»

موان جواب داد:
«شما همیشه فکر می‌کنید می‌دونید چی برای من بهتره.»

چند لحظه هر دو ساکت ماندند.

بعد نامجون آهی کشید.

«شاید حق با تو باشه... ولی هنوز دارم یاد می‌گیرم چطور همسرت باشم.»

این جمله باعث شد موان برای چند ثانیه چیزی نگوید.

چون انتظار نداشت نامجون اعتراف کند که خودش هم نمی‌داند باید چه کار کند.

آن شب، برای اولین بار شام را بدون سکوت کامل خوردند.

موان متوجه شد نامجون برخلاف ظاهر جدی‌اش، آدمی است که زیاد فکر می‌کند.

و نامجون فهمید موان برخلاف ظاهر آرامش، دنیایی از حرف‌های نگفته دارد.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این آرامش کوتاه، قبل از روزهایی است که دوباره همه‌چیز را سخت‌تر خواهد کرد...

پایان پارت چهارم
دیدگاه ها (۰)

مهتاب قرمزپارت پنجمچند روز بعد...موان هنوز به خانه‌ی جدید عا...

فالوش کنیدددددhttps://wisgoon.com/victaria_mj.2

مهتاب قرمزپارت سومچند روز از ازدواج نامجون و موان گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط