{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت افسوس های تکراری:

حکایت افسوس های تکراری:

پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد، همه دیوانه وار خندیدند.....

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند....

او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
دیدگاه ها (۶)

شاعر بي پول: يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوا...

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟ گفت: ...

حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن دو ک...

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد. خلیفه گفت: مرا پندی بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط