{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:

فردا چه می کنی؟

گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.

همسرش گفت: بگو ان شاءا...

او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.

از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.

ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.

همسرش گفت: کیست؟

او جواب داد: ان شاءا... منم.
دیدگاه ها (۱۵)

آورده اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رف...

اینم عکس اواتارم به درخواست delniaf

شاعر بي پول: يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوا...

حکایت افسوس های تکراری: پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ...

نمیبخشمت p.21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط