ازدواج نافرجام
ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 123 (๑˙❥˙๑)
وارد ساختمانی شد که بخاطر امنیت بالاش زبان زده خواست عام
نیویورک بود...
آسانسورتوی طبقه ۲۴ ایستاده عینک و ماسکش رو مرتب کرد و از آسانسور خارج شد .. لحظه شماری میکرد تا بعد از روز های به دیدن عزیزترین فرد زندگی بره
جونگکوک با اومدن غیره منتظره اش همه برنامه ها و زندگیش رو بهم ریخته بود درگیری ذهنی اعصاب خوردیش که بماند
الان تنها چیزی که آرومش میکرد این بود که مایه آرامشش رو در آغوش بگیره و ساعت ها عطرش رو استشمام کنه ... مقابل در آپارتمانی ایستاده و لحظه ای بعد صدای گوش خراش زنگ در توی فضا پیچید
در باز شد و خدمتکار با دیدن ویوا تعظیمی کوتاه کرد و از جلوی در کنار رفت ویوا نفس عمیقی از دل تنگی کشید و درحالی که پالتوش رو درمیآورد خطاب به خدمتکار گفت : خواب یا بیدار ؟
خدمتکار پالتوش رو گرفت و گفت : یک ساعتی میشه بیدار شده
ویوا لبخند زد نه از روی خوشحال فقد بخاطر نشون ندادن حال داغونش لبخند زد وار سالن خونه شد
.......
پک عمیقی به سیگار نیمه سوخته اش زد و لحظه دود توی دهنش نگهداشت و سوزش بدی توی گلو و سینه اش احساس کرد سوزش که در مقابل آتیشی که توی قلبش شعله ور بود اصلا به چشم نمیومد
عشق اون دختر چیزی پیش از هوس دل تنگی بود ... عشق براش حسرت بود حسرت کاری های که نکرده حسرت دوستت دارم های نگفته
با ایستاده ماشین توی حیاط ویلا درحالی که از بالکن به سیاهی شب خیره بود نگاهش لحظه ای روی ویوا که با لبخندی پر رنگ تر ماشین پیاده شد قفل شد لبخندی که روزی فقد ماله جونگکوک بود لبخندی که حتا حاضر نبود کسی ببیندش اما حالا انگار اون لبخند نصیب کس دیگری شده بود ... ساعت دوازده شب رو نشون میداد قطعا تا این موقع شب برای کار بیرون نبوده ..حتا با تصور اینکه عشقش توی چشمای کسی دیگری نگاه کنه خونش رو به جوش میآورد
تا لحظه دختر از دیدش محو بشه با نگاهش دنبالش کرد...و دوباره نگاهش رو به سیاهی شب داد و کام عمیق دیگری به سیگار زد و توی انگشت هاش جا به جاش کرد و دودش مثل مه غلیظی جلوی صورتش پخش شد
صدای ضربه های پاشنه کفش روی پارکت سرامیکی هر لحظه نزدیک تر میشد و جونگکوک بدون کوچکترین تغییر توی حالت درحالی که یک دستش توی جیب شلوارش بود و میان انگشت اشاره و وسط دست دیگرش سیگار نیمه سوخته از رو نگهداشته بود ... ویوا با دیدن در باز بالکن به سمتش رفت و با دیدن جونگکوک توی اون تاریکی و دود غلیظی که دورش رو احاطه کرده بود لحظه ای بدون اختیار به سمتش قدم برداشت و درحالی که به تبعید از جونگکوک به سیاهی شب خیره شد با فاصله یک قدمی کنارش ایستاد : نمیدونستم سیگار میکشی
(๑˙❥˙๑) پارت 123 (๑˙❥˙๑)
وارد ساختمانی شد که بخاطر امنیت بالاش زبان زده خواست عام
نیویورک بود...
آسانسورتوی طبقه ۲۴ ایستاده عینک و ماسکش رو مرتب کرد و از آسانسور خارج شد .. لحظه شماری میکرد تا بعد از روز های به دیدن عزیزترین فرد زندگی بره
جونگکوک با اومدن غیره منتظره اش همه برنامه ها و زندگیش رو بهم ریخته بود درگیری ذهنی اعصاب خوردیش که بماند
الان تنها چیزی که آرومش میکرد این بود که مایه آرامشش رو در آغوش بگیره و ساعت ها عطرش رو استشمام کنه ... مقابل در آپارتمانی ایستاده و لحظه ای بعد صدای گوش خراش زنگ در توی فضا پیچید
در باز شد و خدمتکار با دیدن ویوا تعظیمی کوتاه کرد و از جلوی در کنار رفت ویوا نفس عمیقی از دل تنگی کشید و درحالی که پالتوش رو درمیآورد خطاب به خدمتکار گفت : خواب یا بیدار ؟
خدمتکار پالتوش رو گرفت و گفت : یک ساعتی میشه بیدار شده
ویوا لبخند زد نه از روی خوشحال فقد بخاطر نشون ندادن حال داغونش لبخند زد وار سالن خونه شد
.......
پک عمیقی به سیگار نیمه سوخته اش زد و لحظه دود توی دهنش نگهداشت و سوزش بدی توی گلو و سینه اش احساس کرد سوزش که در مقابل آتیشی که توی قلبش شعله ور بود اصلا به چشم نمیومد
عشق اون دختر چیزی پیش از هوس دل تنگی بود ... عشق براش حسرت بود حسرت کاری های که نکرده حسرت دوستت دارم های نگفته
با ایستاده ماشین توی حیاط ویلا درحالی که از بالکن به سیاهی شب خیره بود نگاهش لحظه ای روی ویوا که با لبخندی پر رنگ تر ماشین پیاده شد قفل شد لبخندی که روزی فقد ماله جونگکوک بود لبخندی که حتا حاضر نبود کسی ببیندش اما حالا انگار اون لبخند نصیب کس دیگری شده بود ... ساعت دوازده شب رو نشون میداد قطعا تا این موقع شب برای کار بیرون نبوده ..حتا با تصور اینکه عشقش توی چشمای کسی دیگری نگاه کنه خونش رو به جوش میآورد
تا لحظه دختر از دیدش محو بشه با نگاهش دنبالش کرد...و دوباره نگاهش رو به سیاهی شب داد و کام عمیق دیگری به سیگار زد و توی انگشت هاش جا به جاش کرد و دودش مثل مه غلیظی جلوی صورتش پخش شد
صدای ضربه های پاشنه کفش روی پارکت سرامیکی هر لحظه نزدیک تر میشد و جونگکوک بدون کوچکترین تغییر توی حالت درحالی که یک دستش توی جیب شلوارش بود و میان انگشت اشاره و وسط دست دیگرش سیگار نیمه سوخته از رو نگهداشته بود ... ویوا با دیدن در باز بالکن به سمتش رفت و با دیدن جونگکوک توی اون تاریکی و دود غلیظی که دورش رو احاطه کرده بود لحظه ای بدون اختیار به سمتش قدم برداشت و درحالی که به تبعید از جونگکوک به سیاهی شب خیره شد با فاصله یک قدمی کنارش ایستاد : نمیدونستم سیگار میکشی
- ۱.۶k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط