ازدواج نافرجام
ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 124 (๑˙❥˙๑)
با لحن کنایهآمیز گفت و نگاهش برگشت سمتش اما جونگکوک همچنان به جلو خیر بود و با لحن جدی خشکی جواب داد : بعد از رفتن کار های ازم سر زد که حتا توی تصوراتم هم نمیتونستم ببینم
برگشت و رخ توی رخ دختر ایستاده درحالی که به چشمای سرکش ویوا خیر نگاه مکرد سیگاری نیمه سوخته اش زیر پاش پرت کرد و با کفشش لح اش کرد و صورتش رو جلو تر برد و توی فاصله نزدیک از صورتش مکث کرد و نفس عمیقی کشید نه از روی کلافه فقد برای نفس کشیدن عطر اون دختر اما دختر لحظه ای خشکش زد
چطوری میشد در یک ان هم از کسی متنفر باشه هم قلبش رو اینطور به تپش بندازه احساسات زد نقضی زیادی توی سرش میپیچید
اما بی پروا فقد
به چشمای که دلخور به نظر میرسیدن نگاه کرد دیگه ایمان آورده بود که جونگکوک همون جونگکوک سابق نبود
اگه بود توی اون لحظه تردید نمیکرد و لبهاش رو اسیر لبهای گرمش میکرد اما حالا فرق کرده بود ...اما جونگکوک لبخند ریزی گوشه لبش نقش بست که بیشتر شبیه پوزخند بود اون دختر بوی هیچ گونه عطر غریب با مردانه ای رو نمیداد و همین فعلا براش کافی بود
هرچند هوس اون لب ها هوش از سرش میبرد اما الان وقتش نبود نه تا وقتی که خود اون دختر به سمتش بیاد نفس داغ پر عطشش لحظه ای پوست صورت دختر رو سوزاند باعث شد با اخم چشماش رو بست و فاصله گرفتن جونگکوک رو احساس کرد و بعد خارج شدنش از بالکن رو
و نفس حبس شده اش رو رها کرد شاید نمیخواست به خودش اطراف کنه که توی این سال ها زره ای از عشق جونگکوک توی قلبش کم نشده
(آخه این مرد چه کرده با من چرا در مقابلش لال میشم) با نفرت زمزمه کرد و با قدم های بلند محکم برگشت تا به سمته اتاقش بره حتا نمیدونست برای چی به اون بالکن لعنتی رفت با اخم و غیض زیر لب خودش رو سر زنش میکرد که با دید جونگکوک خشکش زد و لحظه ای ترس تمام وجودش روو فرا گرفت
جونگکوک به محض خارج شدن از بالکن لحظه ای در صورتی که کنار اتاق تان بود نظر رو جلب کرد میدونست هر اتاق از این ویلا برای چی و کی استفاده میشه اما اون اتاق با در صورتی خیلی کنجکاوش کرد هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که صدای عصبی و خفه ویوا مانع شا شد : فکردی داری چیکار میکنی ؟
با خشم پرسید و دست جونگکوک رو از روی دستگیره در پس زد : اینم جزو عادت های جدیدته که توی خونه مردم سرک میکشی
به وضوح به سیگار کشیدنش اشاره کرد و جونگکوک به خوبی متوجه شد و با شیطنت خواستی گفت : چرا نکنه عادت های جدیدم ناراحتت میکنی
دختر اخم اش رو غلیظ تر توهم کشید و گفت : نه تو نه عادت هات هیچ کدوم برام مهم نیستن حالا مثل به مهمون برو توی اتاقت
(๑˙❥˙๑) پارت 124 (๑˙❥˙๑)
با لحن کنایهآمیز گفت و نگاهش برگشت سمتش اما جونگکوک همچنان به جلو خیر بود و با لحن جدی خشکی جواب داد : بعد از رفتن کار های ازم سر زد که حتا توی تصوراتم هم نمیتونستم ببینم
برگشت و رخ توی رخ دختر ایستاده درحالی که به چشمای سرکش ویوا خیر نگاه مکرد سیگاری نیمه سوخته اش زیر پاش پرت کرد و با کفشش لح اش کرد و صورتش رو جلو تر برد و توی فاصله نزدیک از صورتش مکث کرد و نفس عمیقی کشید نه از روی کلافه فقد برای نفس کشیدن عطر اون دختر اما دختر لحظه ای خشکش زد
چطوری میشد در یک ان هم از کسی متنفر باشه هم قلبش رو اینطور به تپش بندازه احساسات زد نقضی زیادی توی سرش میپیچید
اما بی پروا فقد
به چشمای که دلخور به نظر میرسیدن نگاه کرد دیگه ایمان آورده بود که جونگکوک همون جونگکوک سابق نبود
اگه بود توی اون لحظه تردید نمیکرد و لبهاش رو اسیر لبهای گرمش میکرد اما حالا فرق کرده بود ...اما جونگکوک لبخند ریزی گوشه لبش نقش بست که بیشتر شبیه پوزخند بود اون دختر بوی هیچ گونه عطر غریب با مردانه ای رو نمیداد و همین فعلا براش کافی بود
هرچند هوس اون لب ها هوش از سرش میبرد اما الان وقتش نبود نه تا وقتی که خود اون دختر به سمتش بیاد نفس داغ پر عطشش لحظه ای پوست صورت دختر رو سوزاند باعث شد با اخم چشماش رو بست و فاصله گرفتن جونگکوک رو احساس کرد و بعد خارج شدنش از بالکن رو
و نفس حبس شده اش رو رها کرد شاید نمیخواست به خودش اطراف کنه که توی این سال ها زره ای از عشق جونگکوک توی قلبش کم نشده
(آخه این مرد چه کرده با من چرا در مقابلش لال میشم) با نفرت زمزمه کرد و با قدم های بلند محکم برگشت تا به سمته اتاقش بره حتا نمیدونست برای چی به اون بالکن لعنتی رفت با اخم و غیض زیر لب خودش رو سر زنش میکرد که با دید جونگکوک خشکش زد و لحظه ای ترس تمام وجودش روو فرا گرفت
جونگکوک به محض خارج شدن از بالکن لحظه ای در صورتی که کنار اتاق تان بود نظر رو جلب کرد میدونست هر اتاق از این ویلا برای چی و کی استفاده میشه اما اون اتاق با در صورتی خیلی کنجکاوش کرد هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که صدای عصبی و خفه ویوا مانع شا شد : فکردی داری چیکار میکنی ؟
با خشم پرسید و دست جونگکوک رو از روی دستگیره در پس زد : اینم جزو عادت های جدیدته که توی خونه مردم سرک میکشی
به وضوح به سیگار کشیدنش اشاره کرد و جونگکوک به خوبی متوجه شد و با شیطنت خواستی گفت : چرا نکنه عادت های جدیدم ناراحتت میکنی
دختر اخم اش رو غلیظ تر توهم کشید و گفت : نه تو نه عادت هات هیچ کدوم برام مهم نیستن حالا مثل به مهمون برو توی اتاقت
- ۹۸۶
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط