{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p12

p12
تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.

نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه نوشته شده بود، با خودکار کم‌رنگی ثبت شده بود؛ انگار کسی سعی کرده بود آن را از بین ببرد.

جیمین خم شد و به صفحه نگاه کرد.

= این اسم توی گزارش اصلی نیست.

تهیونگ انگشتش را روی نوشته کشید.

_ چون یکی نمی‌خواسته دیده بشه.

= می‌خوای پیداش کنیم؟

تهیونگ بدون مکث جواب داد.

_ آره.

آن شب...

جنا دوباره به خانه‌ی سویون رفته بود.

این بار مستقیم به زیرزمین رفت.

جعبه‌ی نامه‌ها هنوز روی میز بود.

جنا یکی از نامه‌ها را برداشت و آن را با دقت نگاه کرد.

روی کاغذ فقط چند جمله نوشته شده بود؛ حرف‌هایی عاشقانه از طرف کسی که نامش هیچ‌جا دیده نمی‌شد.

جنا آهسته نامه را برگرداند.

+چرا اسمش رو ننوشته؟

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

سویون در آستانه‌ی در ایستاده بود.

× چون شاید نمی‌خواسته کسی اسمش رو بدونه.

جنا برگشت.

+خاله، تو واقعاً هیچ‌چیزی درباره‌ی این نامه‌ها نمی‌دونی؟

سویون لبخند آرامی زد.

× خیلی سال گذشته، جنا.

+ولی تو ماریا رو خیلی خوب می‌شناختی.

سویون نگاهش را پایین انداخت.

× بعضی خاطره‌ها رو باید همون‌جا که اتفاق افتادن نگه داشت.

جنا چیزی نگفت.

سویون جلو آمد، نامه را از دست جنا گرفت و داخل جعبه گذاشت.

× بیا بالا عزیزم. هوا سرده.

جنا آخرین نگاهش را به جعبه انداخت و همراه سویون از زیرزمین بیرون رفت.

اما وقتی در بسته شد، سویون چند لحظه پشت آن ایستاد.

چشمانش پر از نگرانی بود.

او می‌دانست اگر تهیونگ آن پرونده را دنبال کند...

بالاخره به حقیقت می‌رسد.

نیمه‌شب...

تهیونگ پشت میز نشسته بود و به همان اسم خیره شده بود.

گوشی‌اش زنگ خورد.

مرد ناشناس: پیداش کردی؟

تهیونگ بلافاصله جواب داد.

_ تو از کجا می‌دونی من پرونده رو پیدا کردم؟

مرد چند ثانیه سکوت کرد.

مرد: چون من کسی بودم که اون اسم رو داخل پرونده گذاشتم.

تهیونگ از جا بلند شد.

_ پس خودت می‌دونی اون مرد کیه.

مرد: نه...

تهیونگ اخم کرد.

مرد: ولی می‌دونم اون شب، قبل از تصادف، کسی با ماریا ملاقات کرده بود.

_ کی؟

مرد: اگر می‌خوای بدونی، فردا ساعت ده شب... همون کافه‌ی قبلی.

تماس قطع شد.

تهیونگ گوشی را پایین آورد.

این بار فقط یک چیز در ذهنش بود:

حقیقت آن شب، بالاخره داشت نزدیک می‌شد.
حمایت❤️
دیدگاه ها (۰)

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

همان روز، بعد از اتفاقات عجیب صبح، تهیونگ هنوز درگیر فکرهایش...

p11صبح روز بعد...تهیونگ از پنجره‌ی اتاقش به خیابان خیره شده ...

سلام سلامبچه ها امشب اون ۷ تا پارت رو میزارم آماده باشید. شب...

p10جنا هنوز به عکس ماریا خیره شده بود.حرف‌های سویون مدام در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط