{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P¹²

P¹²


هاری به عکس قدیمی خیره شده بود.

«اون شب... ما اینجا نیومده بودیم که بازی کنیم.»

سوآه پرسید: «پس برای چی اومده بودیم؟»

هاری چشم‌هایش را بست.

«چه‌یون می‌خواست یه چیزی بهمون نشون بده.»

یورا گفت: «چی؟»

هاری آرام جواب داد:

«یه اتاق زیرزمین.»

هر سه به سمت راه‌پله نگاه کردند.

پایین رفتند.

درِ زنگ‌زده‌ای انتهای راهرو بود.

سوآه در را باز کرد.

داخل اتاق، یک جعبه قدیمی قرار داشت.

روی جعبه نوشته شده بود:

«برای چهار نفر.»

یورا در جعبه را باز کرد.

داخلش چهار دستبند دوستی، چند عکس و یک نامه بود.

سوآه نامه را برداشت.

خط چه‌یون بود:

«اگه یه روز این نامه رو پیدا کردید، یعنی دیگه نمی‌تونم همه‌چیز رو براتون توضیح بدم.»

هاری با نگرانی گفت: «ادامه‌ش رو بخون.»

سوآه خواند:

«جیوو به خاطر چیزی که اون شب دید، مجبور شد ناپدید بشه. من هم نمی‌خواستم بذارم دوباره پیداش کنن.»

یورا پرسید: «چه کسی؟»

قبل از اینکه سوآه جواب بدهد، صدای قدم‌هایی از پشت در آمد.

هر سه دختر برگشتند.

در آرام باز شد.

دختری پشت آن ایستاده بود.

هاری با چشمان باز گفت:

«مین‌سو...؟»

دختر لبخند زد.

«بالاخره منو پیدا کردید.»





ادامه در پارت ۱۳...
دیدگاه ها (۰)

P¹³ده هزار تا عکس از سه جونگ دارم😔..ولی خب🗿-ج..جیوو؟-اره خود...

سه جونگ🛐🛐🛐🛐🛐

P¹¹ساعت ۱۰ شب، سه دختر به آدرسی که در پیام فرستاده شده بود ر...

P¹⁰بعد از آن پیام، هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند.یورا بالاخره گفت: ...

P¹⁵اما چند ثانیه بعد، تصویر عوض شد.پنج دختر وارد همان ساختما...

P⁴هاری هنوز به عکس خیره بود.سوآه پرسید: «هاری... چی رو یادت ...

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

P¹چهار دختر همیشه با هم بودن...سوآه، یورا، هاری و چه‌یون.هار...

P⁹صبح روز بعد، سه دختر در کافه‌ای کوچک نشسته بودند.یورا عکس ...

P¹⁴ ?سوآه چراغ قوه‌ی گوشی‌اش را روی اطراف چرخاند.سوآه : صدا ...

P⁸چراغ‌ها هنوز خاموش بودند.صدای نفس‌های سه دختر در راهرو می‌...

P³سوآه گوشی چه‌یون را در دستش گرفته بود.یورا با نگرانی گفت: ...

P⁵ساعت دقیقاً ۱۲ شب بود.سوآه، یورا و هاری جلوی همان ساختمان ...

P¹⁶صدای چه‌یون از پشت سرشان آمد.«چون من ازتون خواستم.»هر سه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط