{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part3

#بال_های_امگا
لیکس:خب این خوشگل خانم کیه؟
هان:دختر نیست پسرع
لیکس:جی؟؟؟؟؟
چان:اسمش سونگمینه
لیکس:سونگمین ؟...وایسا نکنه همون ...
چان:اره همون
لیکس:بعد از چند سال سروسامون گرفتی خدایا شکرت
هممون خندیدم
لیکس:خب من برم دیگه فردا میبینمتون
هان:عع وایسا شمارتو بده
لیکس:چرا؟؟
لینو:تو بده دیگه
شمارمو بهشون دادم و رفتم خونه وارد خونه شدم مامان و بابا رفته بودن سر کارشون(مافیا)
یومی و هیون هم توی اتاق بودن دلم خیلی درد میکرد هیون جفت من بود باید با من میبود ولی .....رفتم توی اتاقم گوشیمو در اوردم دیدم ۱۰۰ تا پیام از ی گروه وارد شدم دیدم گروه ۵ نفره خودمونه اونقدر باهم چت کردیم که سرنو بلند کردم دیدم ۱۰ شبع سریع خداحافظی کردم که دیدم در اتاقم زده شد پاشدم بازش کردم دیدم پدرم هست با قیافه عصبانه و....و شلاق توی دستش بدنم لرزید دوباره ن..نه
لیکس:پ...در
پدر:منو پدر صدا نزن
مرتم کرد داخل اتاق و درو بست
گذر ۲ ساعت
بعد از اینکه کلی بهم شلاق زد و خسته شد رفت بیرون نای بلند شدن نداشتم اخه مگه چی کار کرده بودم چرا من باید امگا میبودم با همین افکار غمگین روی کف سرد اتاق با بد/ن کبو/د خوابم برد .
دیدگاه ها (۱۱)

Part4

چالشششششش چالششش🥰

Part 2

ببخشیدد

last bar

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط