{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part4

#بال های امگا
صبح با درد از خواب بیدار شد بدنش باندپیچی شده بود و لباس های تمیز تنش بود نه لباس های پاره و خونی دیشب.خواست تکون بخورد که درد مثل برق داخل بدنش جرقه زد و ناله ای از سر درد سر داد تصمیم گرفت تا تکون نخورد که بلکه دردش نیاید ولی مجبور بود زیرا باید به دانشگاه میرفت پس با هزار جور بدبختی روی تخت نشست و یک بسته قرص مسکن از داخل کمدش برداشت و کل بسته را مصرف کرد نمیخواست توی دانشگاه معلوم شود جه بلایی سرش امده بعد از نیم ساعت تقلا و جنگ با درد بلاخره بلند شد و لباس های مشکی اش را پوشید و کوله پشتی اش را برداشت و وارد راهروی عمارت شد در عمارت را باز کرد و نسیم خنک صبح صورتش را نوازش کرد پسرک نفس عمیقی کشید و نفسی تازه کرد و راهی دانشگاه شد .
وقتی وارد دانشگاه شد و داخل کلاس A_2رفت هان مثل فشنگ جلویش ظاهر شد و با چهره نگران و مضطرب پرسید:فیلیکس خوبی؟؟؟چرا دیشب هرچی بعد از ساعت ۱۰ بهت پیام دادیم جواب ندادی؟؟چیزی شده؟؟
پسرک میخواست برای اولین بار واقعیت را بگوید ولی زبونش یاری نکرد و یک دروغ باور کردنی ساخت
فیلیکس:ها نه نه ببخشید دیروز شارژم تموم شد و شارژرم همراهم نبود ببخشید
هان ساده با شنیدن این دروغ ان را باور کرد و نفس اسوده ای کشید و گفت:نه فدای سرت ولی دیگه اینجوری نگرانمون نکن
فیلیکس لبخنده ساختگی تحویل هان داد و رفت روی صندلی اش نشست و معلم وارد کلاس شد وقتی کلتس تموم شد فیلیکس و هان در حال رفتن به کافه تریای دانشگاه بودن که.....

و دوباره که 🤣🤣🤣🤣🤣بیاین حمایت کنیننننن تازه کانال روبیکام رو هم بیایننن قربانتاااااننننن ❤❤بمونین در خمارییی😅😅😅😅😅😅
دوستتون دارمممم❤❤❤💋💋💋💖💖💖🤗
دیدگاه ها (۱۸)

چالشششششش چالششش🥰

پارت

Part3

Part 2

Part9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط