مدتها مدادرنگی های من مرده بودند.
مدتها مدادرنگی های من مرده بودند.
در تابوت کاغذی خود دراز کشیده بودند.
من خواستم که آنها بمیرند.خواستم به بهانه ای کودکانه آنقدر آنها را به تیغ تراش ، بسپارم که تمام شوند .
کلافه بودم اما تصمیم خودم را گرفتم .
بی رنگ ترین کاغذ هایم را آوردم ، تا رنگی ترین آرزو هایم را بکشم.
به مدادرنگی ها سلام کردم .
سلام ...
هنوز زنده بودند ، اما غمگین و کمرنگ بودند.
امیدوار شدم
الان چند وقتی است که امیدوارم و مدتی است که مدادرنگی هایم خوشحالند.
آخر میدانی ...
این مداد رنگی ها کودک درون من هستند ...
در تابوت کاغذی خود دراز کشیده بودند.
من خواستم که آنها بمیرند.خواستم به بهانه ای کودکانه آنقدر آنها را به تیغ تراش ، بسپارم که تمام شوند .
کلافه بودم اما تصمیم خودم را گرفتم .
بی رنگ ترین کاغذ هایم را آوردم ، تا رنگی ترین آرزو هایم را بکشم.
به مدادرنگی ها سلام کردم .
سلام ...
هنوز زنده بودند ، اما غمگین و کمرنگ بودند.
امیدوار شدم
الان چند وقتی است که امیدوارم و مدتی است که مدادرنگی هایم خوشحالند.
آخر میدانی ...
این مداد رنگی ها کودک درون من هستند ...
- ۲۵۵
- ۲۵ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط