صورتم راازغرق پاک کردم وپاکت رالای کتابهایم گذاشتم.بغضم گ
صورتم راازغرق پاک کردم وپاکت رالای کتابهایم گذاشتم.بغضم گرفته بود.
وقتی به خانه رسیدم یکراست به اتاقم رفتم دلم میخواست ارمتن نامه باخبرم شوم ولی میبایست تاصب صبرمیکردم.
بابی میلی اززمین بلندشدم ونلپامه رالای کتابهایم پنهان کردم تاسرفرصت اورابخوانم خیلی کلافه بودم شایدبه این خاطربودکه نمیتوانستم نامه رابخوانم.موههیم راشانه کردم وازاتاق خارج شدم ویکراشت به اشپزخانه رفتم.مادرم بادیدن من باعصبانیت گفت:
چرااین همه دیرکردی .میدونی کی زنگ زدم؟
بااعصاب بهم ریخته گفتم:
حالامگه چی شده؟
چادرسفیدرنگی به دستم دادوگفت این راسرت کن.
دسش راگرفتم وگفتم چی شده مادر مگرخبریه؟
اون استکانهارابشورتابهت بگم.
حرفش راقبول کردم ومشغول شستن شدم دلم مثل سیروسرکه میجوشید.
خانواده یی رضایی اومدن برای خواستگاری.
خواستگاری ازکی؟
ازتو...
باشنیدن این حرف اززبان مادرم دستم شل شد واستکان ازدستم افتادوشکست.
مادرم جلواوندوباعصبانیت خم شدوخرده شیشه هاراجمع ورد.
دخترسرکه نمی برنداومدن خواستگاری.
امدن اقایی رضایی برای خواستگاری مراکاملا گیچ کرده بود؛شایدوصلت بااقایی رضایی منتهایی ارزوی هردختری بود ولی برای من ناخوشایندبود.من حتی خوداقایی رضایی راازنزدیک ندیده بودم.
دخترم چراماتت برده .زودباش ،زشته مدام سراغت رامیگیرند.
صدای تمش قلبم رابه وضوح می شنیدم لرزش دستانمبه سینی ...
وقتی به خانه رسیدم یکراست به اتاقم رفتم دلم میخواست ارمتن نامه باخبرم شوم ولی میبایست تاصب صبرمیکردم.
بابی میلی اززمین بلندشدم ونلپامه رالای کتابهایم پنهان کردم تاسرفرصت اورابخوانم خیلی کلافه بودم شایدبه این خاطربودکه نمیتوانستم نامه رابخوانم.موههیم راشانه کردم وازاتاق خارج شدم ویکراشت به اشپزخانه رفتم.مادرم بادیدن من باعصبانیت گفت:
چرااین همه دیرکردی .میدونی کی زنگ زدم؟
بااعصاب بهم ریخته گفتم:
حالامگه چی شده؟
چادرسفیدرنگی به دستم دادوگفت این راسرت کن.
دسش راگرفتم وگفتم چی شده مادر مگرخبریه؟
اون استکانهارابشورتابهت بگم.
حرفش راقبول کردم ومشغول شستن شدم دلم مثل سیروسرکه میجوشید.
خانواده یی رضایی اومدن برای خواستگاری.
خواستگاری ازکی؟
ازتو...
باشنیدن این حرف اززبان مادرم دستم شل شد واستکان ازدستم افتادوشکست.
مادرم جلواوندوباعصبانیت خم شدوخرده شیشه هاراجمع ورد.
دخترسرکه نمی برنداومدن خواستگاری.
امدن اقایی رضایی برای خواستگاری مراکاملا گیچ کرده بود؛شایدوصلت بااقایی رضایی منتهایی ارزوی هردختری بود ولی برای من ناخوشایندبود.من حتی خوداقایی رضایی راازنزدیک ندیده بودم.
دخترم چراماتت برده .زودباش ،زشته مدام سراغت رامیگیرند.
صدای تمش قلبم رابه وضوح می شنیدم لرزش دستانمبه سینی ...
- ۱.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط