سناریو درخواستی و تک پارتی
سناریو درخواستی و تک پارتی
................................
نام سناریو : چشمان زیبای او
موضوع : ات ( خودت ) داشت از دانشگاه برمیگشت خونه که با یک مرد مواجه شد و ...
ات ساعت ۶ صبح رفت کلاس تا ساعت ۳ بعدظهر داشت میرفت خونه که دید یک مرد مو صورتی با ماسک سیاه از اونجا رد میشه و یک دل نه صد دل عاشقش شد واز خجالت سرخ شد چون نمیدونست اسم حسش چیه فکر توی سرمای برف مریض شده ولی وقتی از بغل مرد رد شد باهاش چشم تو چشم شد و با چشمای زیبا و سبزش روبه رو شد و قلبش تند تند میزد و انگار قلبش داشت از دهنش در میومد و افتاد زمین
پسر : حالت خوبه ؟ ( سرد )
ات : ب.بله ( با سرخی )
پسر : ( هیچ واکنشی نشون نداد و داشت میرفت که ات گوشه شلوارش رو گرفت )
ات : اسمتون چیه ؟
پسر : چطور ؟ ( چشم تو چشم شد با ات )
ات : ا.م ( زبونش بند اومد )
پسر : موش زبونتو خورده ( تک خنده ) من سانزوعم و شما ؟
ات : ا.ت ( با سرخی و سرش پایین بود )
سانزو : ( گوشیش زنگ خورد ) من باید برم خدافظ
ات : ( بلند شد از روی برف و هنوز سرش پایین بود ) میشه شمارتون رو داشته باشم ؟
سانزو : برا چی ؟ ( با تعجب )
ات : ازتون خوشم اومده میخوام باهاتون قرار بزارم فقط بگو اره یا نه همین ( با داد )
سانزو : اره ( گوشیش رو قطع کرد و شمارشو روی دفتر توی دست ات نوشت و رفت )
ات : من چم شده ؟ چیکار کردم ؟ الان باید بهش زنگ بزنم ؟ ( اروم ) رفت خونش و به سانزو زنگ زد و باهم اشنا شدن و باهام رل شدن و مشخص شد سانزوهم از ات خوشش اومده بود وگرنه همیشه دم در دانشگاه منتظر ات با لباسای شیک و عطر نمیموند و نگران ات نمیشد وقتی افتاد روی برف :)
پایان
................................
نام سناریو : چشمان زیبای او
موضوع : ات ( خودت ) داشت از دانشگاه برمیگشت خونه که با یک مرد مواجه شد و ...
ات ساعت ۶ صبح رفت کلاس تا ساعت ۳ بعدظهر داشت میرفت خونه که دید یک مرد مو صورتی با ماسک سیاه از اونجا رد میشه و یک دل نه صد دل عاشقش شد واز خجالت سرخ شد چون نمیدونست اسم حسش چیه فکر توی سرمای برف مریض شده ولی وقتی از بغل مرد رد شد باهاش چشم تو چشم شد و با چشمای زیبا و سبزش روبه رو شد و قلبش تند تند میزد و انگار قلبش داشت از دهنش در میومد و افتاد زمین
پسر : حالت خوبه ؟ ( سرد )
ات : ب.بله ( با سرخی )
پسر : ( هیچ واکنشی نشون نداد و داشت میرفت که ات گوشه شلوارش رو گرفت )
ات : اسمتون چیه ؟
پسر : چطور ؟ ( چشم تو چشم شد با ات )
ات : ا.م ( زبونش بند اومد )
پسر : موش زبونتو خورده ( تک خنده ) من سانزوعم و شما ؟
ات : ا.ت ( با سرخی و سرش پایین بود )
سانزو : ( گوشیش زنگ خورد ) من باید برم خدافظ
ات : ( بلند شد از روی برف و هنوز سرش پایین بود ) میشه شمارتون رو داشته باشم ؟
سانزو : برا چی ؟ ( با تعجب )
ات : ازتون خوشم اومده میخوام باهاتون قرار بزارم فقط بگو اره یا نه همین ( با داد )
سانزو : اره ( گوشیش رو قطع کرد و شمارشو روی دفتر توی دست ات نوشت و رفت )
ات : من چم شده ؟ چیکار کردم ؟ الان باید بهش زنگ بزنم ؟ ( اروم ) رفت خونش و به سانزو زنگ زد و باهم اشنا شدن و باهام رل شدن و مشخص شد سانزوهم از ات خوشش اومده بود وگرنه همیشه دم در دانشگاه منتظر ات با لباسای شیک و عطر نمیموند و نگران ات نمیشد وقتی افتاد روی برف :)
پایان
- ۴.۴k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط