{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطره من

خاطره من

ما یه روز داشتیم میرفتیم کلاس زبان که دوستم گفت بیا امروز یه کاری کنیم گفتم مثلا چه کاری گفت بیا رو یه نفر اب بریزیم چشتون روز بد نبینه کلاسمون تعطیل شد داشتیم از پله پایین میمومدیم گفت هرکی رد شد لیوان ابو میریزم روش اول یه پسره رد شد اومدم بریزم روش ریخت رو دوستم همون موقع یکی دیگه داشت رد میشد یه پسره ای اب و ریختم روش یهو فهمید یه نگاهی بهمون کرد من که انگار نه انگار از اون روز به بعد همه جا میبینیمش سر جلسه امتحان اومد نشست کنارم😐 😑
تازه مارو به همه ی دوستاش نشون میده البته دیگه ترم جدیدو نیومد کلاس زبان😄 😄 😄
دیدگاه ها (۱۵)

سلام قصه ما یکم شیطنت با شانس داره .یبار سر کلاس بودیم معلم ...

𝓹𝓪𝓻𝓽 15ات ویو داشتیم دنس میرفتیم که یه پام پیچ خورد خوردم زم...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط